<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زيرسيگاری</title>
<link>http://farshadshirzadi.blogfa.com/</link>
<description>وب نوشت های فرشاد شيرزادی - روزنامه نگار</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 13 Oct 2009 00:54:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خسرو کوهانی</title>
<link>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;خسرو در من زنده است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;     شروع زندگی پایان زندگی ست و پایان یک زندگی هم می تواند شروع زندگی ای دیگر باشد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;     واژه و زبان، وسیلۀ ارتباط انسان است و انسان البته اگر نخواهد از آن استفاده کند -چنین فرضی محال است- در می ماند. واژه و زبان اما نمی توانند در رساندن بار معنایی و مفهوم دقیق یک کلمه، چنان که انتظار می رود مؤثر باشند. این موضوع در مورد همۀ زبان ها گویاست. برای انتقال دقیق مفهوم، ناچار یا باید به شکل تکراری و کاربردی واژگان بسنده کرد یا ایجاد مفهوم جدید را در یک زبان از استاد آن زبان -نویسندگان حرفه ای آن زبان؛ داستان نویسان، رمان نویسان قدر اول و خالقان اصلی معنا در آن زبان- جست. بعد از این ماجرای ادراک پیش می آید و اینکه هر که از هرچه، می تواند ادراکی مختص خود داشته باشد. تولیدات ادبی، هنری، سینمایی از همین روست که با تنوع اندیشه آفرینشگرانشان، به طور انبوه تولید می شوند و برای القاء یک مفهوم به میان می آیند. مادامی که اندیشه و اثر هنری در این کرۀ خاکی تولید می شود و کسانی مستقیماً تولید فکر می کنند، زبان، با توجه به عنصر زمان، از خودِ انسان عقب می ماند و بهتر است بگوییم در عالی ترین شکل، در پی گام های او به کشف آنچه آدمی یافته می پردازد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;     اندوه، مفهومی ست کلی. نمی توان آن را با دیگری تقسیم کرد مگر با خلق اثر هنری-بگذار ادبی یا سینمایی یا هرچه دلت می خواهد-. پیشتر، این را نمی دانستم تا به امروز. یعنی تا وقتی دچار اندوه نشده باشی نمی توانی از آن بنویسی چرا که اصلا درکش نکرده ای. از طرف دیگر اندوه تو با اندوه دیگری فرق دارد. یکسره. فقط در زبان است که برای همه یک اسم دارد. درست مثل غربت که میلیاردها انسان می توانند از آن میلیاردها تلقی داشته باشند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;     در انتقال یک اندوه خاص فقط به ناچار باید اثر خلق کرد. اگر باراک حسین اوباما هم باشی نمی توانی در انتقال اندوهت پشت تریبون چیزی به دیگران بگویی. پس باید یک دسته کاغذ سفید در دست داشته باشی یا چند فیلم خام. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;    &lt;FONT size=5&gt;خسرو کوهانی&lt;/FONT&gt; را دیگر همه تان شناخته اید. دوستی بود که با رفتنش به من اندوه را فهماند. در حالی که خودش همیشه شاد بود و با دیدنش همیشه مرا شاد می کرد. دوستی من با او بیش از پیش و در آستانۀ دوازدهمین سال دوستی مان به سوی استحکام و صمیمیت هرچه بیشتر می رفت. وقتی به سوی مستقل شدن و مستقل فکر کردن نزدیک می شوید، شخصیت مستقل دیگری هم به میان می آید. برای ما درک شخصیت مستقل یکدیگر در عین نوعی یگانگی عمیقاً انسانی جهت دهندۀ دوستی بود. حرف نمی زدیم اما می دانستیم که دوستی ای طولانی با هم خواهیم داشت. وقتی از همسرش حرف می زد این آینده در ذهن من رنگ می گرفت و اینکه ما چند بار مثلاً می خواهیم چهار نفری بیرون برویم؟ احتمالاً نمی شود شمرد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;     &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 500px; HEIGHT: 495px&quot; alt=&quot;«زندگی خاموش» اثر موریس اشر&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.binbin.net/photos/generic/sti/still-life-and-street-by-m.c.-escher.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;     با پدر و مادر یکدیگر بسیار صمیمی بودیم و برای من همین جای شگفتی داشت که به حیث مستقل شدن، دوستی ما چند برابر دیگر می خواهد صمیمی تر شود؟ این در حالی ست که همین رابطۀ نخست ما با خانوادۀ یکدیگر هم برای خیلی ها اصلاً قابل تصور نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;     تهران را با هم زیر پایمان گذاشتیم حالا تهران زیر پاهای من است و او دیگر نیست. گاه شروع زندگی پایان زندگی ست و گاه پایان یک زندگی شروع زندگی ای دیگر. برای &lt;FONT size=5&gt;خسرو&lt;/FONT&gt; اما پایان زندگی بسیار زود بود و برای اطرفیانش  ادامۀ زندگی بدون او و به شکل و شیوه ای دیگر، بسیار بهت آور! هر چه فکر می کنم این روزها، گمان می برم که  زندگی اش کاملاً تمام نشد. &lt;FONT size=5&gt;خسرو&lt;/FONT&gt; زنده است. &lt;FONT size=5&gt;خسرو&lt;/FONT&gt; در من زنده است. لابد سرنوشت چنان بود که زندگی اش چنین، آبنده را پی گیرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 00:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farshadshirzadi&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>farshadshirzadi</dc:creator>
<guid>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>KHOSRO KOHANI</title>
<link>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;برای من شمعی روشن کن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 514px; HEIGHT: 346px&quot; height=384 alt=&quot;خسرو کوهانی&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/1a2h3e1rf2fexnrnn2pc.jpg&quot; width=552 align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;      &lt;FONT size=3&gt;هرکه هرجا عزیزی را از دست می دهد بلاواسطه در منقبت او سخن می راند. یکی از چای خوردنش می گوید، دیگری از به پا خاستن و خرامانش، بعدی از نوع نفس کشیدنش و دیگران این حرف ها را همیشه ستایش می کنند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;    اما اگر در این میان استثنایی برای کسی وجود داشته باشد چه باید کرد؟ اگر دوستی آن قدر بزرگ باشد که نتوان چیزی از او کم کرد چه باید به دیگران گفت؟ اگر نتوانی حرف قلبت را به دیگران بگویی چه باید بکنی؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;    من هیچ معجزه ای نمی توانم بکنم تا در این میان حساب دوست از دست رفته ام را از عالم و آدم جدا کنم! فقط می توانم ساده بگویم تا شما باور کنید. من اغراق نمی کنم. کسانی که من را می شناسند می دانند هر آنچه هست را می گویم. شاید بد بگویم اما خوب اضافی معمولا به زبانم جاری نمی شود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;    &lt;FONT size=5&gt;خسرو کوهانی&lt;/FONT&gt; ۲۶ ساله اما همه چیز تمام بود. خوش سیما، زیبا، خوش هیکل و به قول مادرم اگر لباس ساده ای هم می پوشید باز در چشم دیگران بود. این ها که می گویم تازه سطح ماجراست. از دندان های صدف و نمکش که بگذرم باید به خصلت هاش اشاره کنم. به آنچه داشت... چند روزی ست که هرچه فکر می کنم تنها به این نتیجه می رسم که گویی دستی پنهان در کار است و اگر کسی دلی بی منت برای دوست داشتن آدم ها بخواهد باید برود. اگر شخصی چنان با طبیعت خالص و لخت عجین باشد، خلوص طبیعت زیستن او را به سود خود مصادره می کند. &lt;FONT size=5&gt;خسرو&lt;/FONT&gt; در چشم بود. همین طور که نگاهش می کردی می توانستی برانگیخته شدن حسادت خیلی ها را در ذهنت مجسم کنی. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;    یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۸ هنگامی که از دیدن همسرش در تبریز به تهران باز می گردد، در ۱۲۰ کیلومتری تبریز و نزدیک هشت رود بر اثر سانحۀ رانندگی اتوبوسی که سرنشینش بود میان  چشم های خواب و بیدار مسافران و رانندۀ مسموم(!)، تنها شخصی ست که در آن حادثه از میان همۀ مان رخت بر می بندد. دوستی ۱۱ سالۀ من با او که تک فرزند خانواده اش بود اینک انبوه خاطراتی را بر ذهن من به جای گذاشته که به دشواری طاقت فرسایی هم نمی توانم همه شان را به یکباره از یاد ببرم... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;    شعر (گودال) درست برای حال و هوای این روزها نوشته شده است. با خواندش بیا و برای من شمعی ولو کوچک روشن کن!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt; گودال&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گودال پاسکال عین حقیقت است:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یک حفرۀ سیاه در گیجگاه راست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-معمار پرتگاه- &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-مزدور یا سیامست-&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;               فرقی نمی کند؛&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یک لحظه پیش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;فرصت گذشت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی هنوز قهوه چیان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در پیچ و تاب گردنه ها خفته اند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در بیشه، مرغ های نگهبان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آواز شامگاهی را تحویل داده اند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;پیش از طلوع روز حوادث&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;و پیش از آنکه دیدۀ ما را &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;جلپارۀ سیاه ببندد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;               فرصت گذشت!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;حتی چهار عینک مشکی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;&lt;فرصت گذشت!&gt;&gt; را دانستند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در گرگ و میش زود گذر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;برگشت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بنز سیاه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گودال پاسکال&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در روشنا حقیقت دارد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در تیرگی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اعماق هم ترازند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;پس ما قرارمان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در گرگ و میش بعدی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT size=3&gt;شعر از:&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt; م.ع.سپانلو&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;       &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 13:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farshadshirzadi&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>farshadshirzadi</dc:creator>
<guid>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;A name=11&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 11pt&quot; face=Tahoma color=#ec1b24&gt;سلام آقای نویسنده&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;رئیس&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;اسدالله امرایی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 8pt&quot; face=Tahoma&gt;&lt;IMG alt=&quot;اسدالله امرایی&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.farhangdaily.com/page/87-09-25/8/4.jpg&quot; align=left border=0&gt;پس از عرض سلام و ارادت خواستم قلم‌اندازي مكتوب نمايم از باب عرض ادب. باري اگر احوالات اينجانب را خواستار باشيد بحمدلله و منه، سلامتي حاصل و برقرار است و ملالي نيست جز مفارقت حضرتعالي كه اميد است به زودي ديدار حاصل شود. از محسن خان سليماني سپاسگزارم كه اسباب آشنايي ما را فراهم آورد؛ پاس دوستي و لوطي‌گري همكلاسي قديم. راستي از آفتاب‌نشين‌هاي نشسته در غبار چه خبر.كتابي بي‌كلام مثل همين فيلم‌هاي صامت دوره چاپلين، اما گويا. ساندويچ موتوري با موتور گازي ركس بود گمانم. اين موتور ركس هم گويا روز و روزگاري براي خود حكومتي داشت. خوب مي‌دانيم كه ركس يكي از معاني‌اش شاه و سلطان بود. نگاه مهربانتان از پشت آن عينك دسته كائوچويي و قلب مهرباني كه دلش نمي‌آمد شلنگ تخته‌اندازي قلمي‌اش را به مسموميت‌هاي احتمالي ناشي از مصرف ساندويچ‌‌هاي تخم مرغ كه مي‌شد به پنچ ريال ناقابل بخري، اختصاص بدهد. آن وقت‌ها از‌ساندويچ‌هاي متري و لحاف تشكي خبري نبود؛ شكمي كه با پنج‌زار سير مي‌شد و با يك تومن سينما و تخمه‌اش به راه بود. حليم نمونه را از يك روز قبل بايد براي جمعه «رزرف»مي‌كرديم؛ البته اگر حليم خور بوديم.در روزگاري كه چرخ‌هاي زباله را قفل و زنجير مي‌كردند تا دزد نبرد و هنوز البته دستگاه دزدگير اختراع نشده بود و نمكي دوره‌گردي كه با الاغ در كوچه‌هاي تب‌زده داد مي‌زد: نمكيه، نمك! چه حالي داشت آن تصوير دعانويس و رمال سر خيابان كه؛ كل اگر طبيب بودي سر خود دوا نمودي. حالا كه آن‌قدر پررو شده‌اند ادعاي امامت و پيامبري و خدايي مي‌كنند. راستي از محمد رشيد طبلِ آتش چه خبر كه خاطرِ زري را مي‌خواست و عشق بي‌سرانجامش. گمانم توده‌اي بود پدرش كه وقتي از زندان آزاد شد حكمي را كه دژخيمان حكومت نظامي اجرا نكرده بودند خودش اجرا كرد و با تپانچه‌اي مغز خودش را پريشان كرد. از دختر عمو سيمين چه خبر با شوهر خلبان هركولش كه به امريكا رفت. لابد الان شوهرش توي يكي از اين برنامه هاي ماهواره‌اي در قالب نجات بخشي كه يك مرتبه مي‌خواهد با دو هزار هواپيما توي فرودگاه مهرآباد بنشيند، مايه خنده ارباب خرد است. جخ، مطرب‌هاي كاباره‌اي كه زري توي آن كار مي كرد هم شاهزاده شده‌اند و فاميلشان را عوض كرده‌اند. راستي چه مي‌شد رشيد مثل بچه آدم به سيمين بله مي‌گفت و اين‌قدر مصيبت نمي‌كشيد. رشيد البته آخر كاري رفت و نويسنده شد؛ نويسنده‌اي كه توي كوران مبارزه قرار داشت و براي آثارش سر و دست مي‌شكستند. تيراژ روزنامه‌اي كه توي‌ آن كار مي‌كرد ميليوني مي‌شد و چاپخانه از پس چاپ آن در يك نوبت برنمي‌آمد. هنوز اين روزنامه‌هاي رنگي نبودند. هنوز اي آقا كوتاه بپوش، وضعيت و تيراژ آن روزنامه را به جايي رسانده‌اند كه كاركنان هم روشان نمي‌شود، براي پاك كردن شيشه منازل به خانه ببرند. راستي از سروان يارزاولي چه خبر؟ آقاي «فلاني» قهرمان بازنشسته مفلوك داستان بي‌حادثه و ملال‌انگيز ما چه مي‌كند و كجاست؟ هم او كه توي صف دراز كنار ديگران ايستاده بود و حتي غر نمي‌زد، گمانم حالا ديگر اگر زنده باشد رفته فرم پر كرده تا سهام عدالت بگيرد يا روزنامه‌اي خريده و توي گوشه پاركي در آفتاب لميده و صدايش در نمي‌آيد. توي روزنامه عكس گنده‌اي از يك كارگردان مطرحي كه به ضرب و زور يكي دو فيلم تو بوق كرده‌اند چاپ شده. يكي مچ كارگردان ديگري را گرفته، كه اين فيلم و فلانت را از روي فيلم در پيتي هاليوود كش رفته‌اي و فقط هنرپيشه‌هاي تو به جاي برخي محصولات غيربهداشتي دوغ گازدار ميل مي‌كنند و گاز دوغ كه زياد مي‌شود آروغ مي‌زنند و سرشان گيج مي رود. كجايي آقاي شكرچيان‌ كه يادت به خير. خب اينها از بيكاري است اگر كار داشته باشند كه دوره نمي‌افتند پاچه اين و آن را بگيرند، مي‌نشينند فيلمشان را مي‌سازند مي‌فرستند اسكار بگيرد. بي‌كارند مي‌نشينند به اين و آن بد و بيراه مي‌گويند و گله مي‌كنند. البته از اين گله نمي‌كنند كه نانشان را به گرده آهو ببندد. از آن انتقاد مي‌كنند كه هم براي خودشان هزينه نداشته باشد هم بالاخره مورد تفقد قرار بگيرند؛ بخصوص كه‌ آن رقيب بالقوه است. ياد جلسات قصه‌خواني در ورودي پيش از تحريريه روزنامه اطلاعات در ضلع شمالي پارك شهر كه به خاطر وفور دخانيات لقبي داشت كه معذورم بدار، يا بالكن گلوله خورده‌اي كه هنوز سوراخ گلوله‌اش را نگرفته بودند با بشكه دويست ليتري ته سيگار. جلسات قصه‌خواني مجله دوران و خيلي از بچه‌هايي كه امروز براي خودشان نامي هستند. لقب رئيس را حميدرضا و قديري جا انداخته بودند ديگر همه به جاي شيرزادي مي‌گفتند رئيس. فقط هوشنگ گلشيري مي‌گفت رئيس شيرزادي و شيرش را مي‌كشيد. &lt;BR&gt;الغرض مقصود از نگارش نامه، تجديد ارادتي است كه از قديم وجود داشته.زياده عرضي نيست.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;چاپ شده در روزنامۀ &lt;FONT color=#0099ff&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farhangdaily.com/page/87-09-25/safheakhar.htm&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farhangdaily.com/page/87-09-25/safheakhar.htm&quot; target=_blank&gt;فرهنگ آشتی&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;- ۲۵/آذر/۸۷&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Dec 2008 11:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farshadshirzadi&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>farshadshirzadi</dc:creator>
<guid>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;H1 dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ccff size=2&gt;سوسک/داستان کوتاه  &lt;/FONT&gt;&lt;/H1&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;    فوت، فففوت. يك دو سه! یک دو سه!  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   شخصي كه ميكروفن دستش بود، با نوك انگشت وسطي دست چپش تلنگري به ميكروفون زد. صدا پخش شد و در سالن اوج گرفت. كت و شلوار مشكي شل و ولي که به تن داشت زیر نورِ نورافکن های میز خطابه کمی بور شده بود. ريش توري اش را خرت خرت خاراند. عينك مشكي فلزي‎اش را روي بینی جا‎به‎جا كرد. ليوان خالي و پارچ آب را گوشة ميز هل داد و چند قدمي از تريبون فاصله گرفت. سعي كرد يقة پيراهنش را زیرِ كت بي كراوات اندکی صاف کند. تلاشش فايده‎اي نداشت و يقه دوباره سرجايش برگشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   من رديف اول نشسته بودم. خانمي بالاي سكو رفت و پشت ميز خطابه ايستاد...       &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Nov 2008 00:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farshadshirzadi&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>farshadshirzadi</dc:creator>
<guid>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>FARZIN SHIRZADI</title>
<link>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 480px; HEIGHT: 341px&quot; height=406 alt=&quot;فرزین شیرزادی&quot; hspace=0 src=&quot;http://shahed.isaar.ir/uploaded_files/171166/1/revayat-mandegar-Ebrahim-Heidari07.jpg&quot; width=566 align=top border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;فرزین شیرزادی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;عکس از: ابراهیم حیدری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینکه آپ بلاگم به تأخیر افتاد و... همیشه بهانه هایی ست که ماها می آریم و آخرش هم می خواهیم ماجرا رو به یک شکلی فیصله بدیم و از زیر اون شانه خالی کنیم. من اما بهتره همچین کاری رو تکرار نکنم. برای آپ بلاگم می توانید خبر جلسه نقد کتاب &quot;مأموریت روی آب&quot; اثر فرزین شیرزادی (برادر منه دغل) را در &lt;A href=&quot;http://www.hayat.ir/?lang=fa&amp;page=showbody_news&amp;row_id=31221&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خبرگزاری حیات&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;  بخوانید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای دیدن گزارش تصویری این نشست هم در سایت خبری-تحلیلی نوید می توانید &lt;A href=&quot;http://shahed.isaar.ir/fa/index.php?Page=definitionnews&amp;UID=171166&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اینجا&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=2&gt; را کلیک کنید.&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;A href=&quot;http://shahed.isaar.ir/uploaded_files/171166/1/revayat-mandegar-Ebrahim-Heidari07.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Sep 2008 18:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farshadshirzadi&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>farshadshirzadi</dc:creator>
<guid>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>speed</title>
<link>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;speed&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این که مهم نیست که روزها آفتاب می تابد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و در شهر پول جریان دارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چراغ ها روشن که می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کندتر می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ما &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تندتر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;نوشت اول: استانبول - &lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;2007/jun/5&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 525px; HEIGHT: 505px&quot; height=600 alt=&quot;نمایی از شهر استانبول&quot; hspace=0 src=&quot;http://jazirehtanha.persiangig.com/Image/Istanbul_Levent1.jpg&quot; width=799 align=bottom border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 17:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farshadshirzadi&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>farshadshirzadi</dc:creator>
<guid>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لزج</title>
<link>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 520px; HEIGHT: 419px&quot; height=461 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://travis.giggy.com/mobile_images/unnamed-image-1-761956.jpg&quot; width=600 align=textTop border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چراغ های بولوار خاموش می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کش می آید و ادامه اش را به روز می سپارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل تو که کنار من کش می آیی و ادامه ات را می گذاری تا من ادامه دهم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کش و قوس در تختخواب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که با روشن شدن چراغ های بولوار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فاصله ها دارد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Apr 2008 22:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farshadshirzadi&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>farshadshirzadi</dc:creator>
<guid>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Shirzadi</title>
<link>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description> &lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=&quot;علی اصغر شیرزادی&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.ibna.ir/images/docs/000013/n00013105-b.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;علی اصغر شیرزادی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;عکس از: حسین کریم زاده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خواندن داستان کوتاه &quot;&lt;A href=&quot;http://www.medadesiah.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;خروس&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&quot; از مجموعۀ &quot;&lt;STRONG&gt;یک سکه در دو جیب&lt;/STRONG&gt;&quot; در &quot;&lt;A href=&quot;http://www.medadesiah.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;مداد سیاه&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&quot; &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.medadesiah.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.medadesiah.blogfa.com/post-43.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=4&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;را کلیک کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبل از اینکه داستان رو کلیک کنید باید بگم که من میان آثار منتشر شده پدرم، داستان &quot;&lt;STRONG&gt;یک سکه در دو جیب&lt;/STRONG&gt;&quot; و &quot;&lt;STRONG&gt;اندوه&lt;/STRONG&gt;&quot; را در همین مجموعه بیشتر از همه دوست دارم. فرزام و فرزین اما تا آنجا که یادم است رمان &quot;&lt;STRONG&gt;طبل آتش&lt;/STRONG&gt;&quot; را بهترین کار او می دانند. از پسرخاله ام هم که بپرسید می گوید هیچ چیزی &quot;&lt;STRONG&gt;طبل آتش&lt;/STRONG&gt;&quot; نمیشه. نمی دانم؛ شاید علتش این باشه که در آن مقطع بخش عمدۀ شهرت پدرم با انتشار همین رمان حاصل شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم. داستان &quot;&lt;A href=&quot;http://www.medadesiah.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;خروس&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&quot; را در &quot;&lt;A href=&quot;http://www.medadesiah.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;مداد سیاه&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&quot; بخوانید.    &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Mar 2008 08:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farshadshirzadi&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>farshadshirzadi</dc:creator>
<guid>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Everytime We Touch - Cascada:</title>
<link>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: left&quot; align=right&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;Everytime We Touch - Cascada:&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: left&quot; align=right&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;I still hear your voice, when you sleep next to me.&lt;/SPAN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: left&quot; align=right&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;I still feel your touch in my dreams. &lt;BR&gt;Forgive me my weakness, but I don&apos;t know why. &lt;BR&gt;Without you it&apos;s hard to survive. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;Cause everytime we touch, I get this feeling. &lt;BR&gt;And everytime we kiss I swear I can fly. &lt;BR&gt;Can&apos;t you feel my heart beat fast, I want this to last. &lt;BR&gt;Need you by my side. &lt;BR&gt;Cause everytime we touch, I feel this static. &lt;BR&gt;And everytime we kiss, I reach for the sky. &lt;BR&gt;Can&apos;t you hear my heart beat so &lt;BR&gt;I can&apos;t let you go. &lt;BR&gt;Want you in my life. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;Your arms are my castle, your heart is my sky. &lt;BR&gt;They wipe away tears that I cry. &lt;BR&gt;The good and the bad times, we&apos;ve been through them all. &lt;BR&gt;You make me rise when I fall. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;Cause everytime we touch, I get this feeling. &lt;BR&gt;And everytime we kiss I swear I can fly. &lt;BR&gt;Can&apos;t you feel my heart beat fast, I want this to last. &lt;BR&gt;Need you by my side. &lt;BR&gt;Cause everytime we touch, I feel this static. &lt;BR&gt;And everytime we kiss, I reach for the sky. &lt;BR&gt;Can&apos;t you hear my heart beat so &lt;BR&gt;I can&apos;t let you go. &lt;BR&gt;Want you in my life &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;Cause everytime we touch, I get this feeling. &lt;BR&gt;And everytime we kiss I swear I can fly. &lt;BR&gt;Can&apos;t you feel my heart beat fast, I want this to last. &lt;BR&gt;Need you by my side&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: left&quot; align=right&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Mar 2008 05:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farshadshirzadi&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>farshadshirzadi</dc:creator>
<guid>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>merry christmas</title>
<link>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>گرچه آرزوی نيك داشتن ديرگاهی‌ست كهنه شده ولی به هر حال اميدوارم سال آرام و بدون دغدغه‌ای داشته باشيد. 
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Dec 2007 23:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farshadshirzadi&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>farshadshirzadi</dc:creator>
<guid>http://farshadshirzadi.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
