سوسک/داستان کوتاه
فوت، فففوت. يك دو سه! یک دو سه!
شخصي كه ميكروفن دستش بود، با نوك انگشت وسطي دست چپش تلنگري به ميكروفون زد. صدا پخش شد و در سالن اوج گرفت. كت و شلوار مشكي شل و ولي که به تن داشت زیر نورِ نورافکن های میز خطابه کمی بور شده بود. ريش توري اش را خرت خرت خاراند. عينك مشكي فلزياش را روي بینی جابهجا كرد. ليوان خالي و پارچ آب را گوشة ميز هل داد و چند قدمي از تريبون فاصله گرفت. سعي كرد يقة پيراهنش را زیرِ كت بي كراوات اندکی صاف کند. تلاشش فايدهاي نداشت و يقه دوباره سرجايش برگشت.
من رديف اول نشسته بودم. خانمي بالاي سكو رفت و پشت ميز خطابه ايستاد. سينهاي صاف كرد و خواست حرفش را شروع كند كه سرفه اش گرفت. ليوان آب را برداشت و به خودش نزديكتر كرد. پارچ را دو دستي گرفت و ليوان را آب كرد و همان گوشه گذاشت. ليوان را كه بالا آورد معلوم شد تا نيمه پر از آب است. يك جرعه خورد و استكانش را همان نزديك دستش گذاشت. با صدايي لرزان چيزي گفت و عذر خواهي كرد. بيش از يك ثلث صورتش پشت ميكروفون پنهان شده بود و از اين حيث، نميتوانستم واكنش و نشانههاي تغيير حالتش را در صورتش درست تشخيص بدهم. مقداري كاغذ روي ميز خطابه ريخت و صحبتش را شروع كرد:«ويل دورانت در تاريخ تمدن به ناپلئون پرداخته و به اقتصاد فرانسه هم در همان عصر اشاره كرده است. ولي من ميخواهم از نگرشي ديگر به اقتصاد فرانسه بپردازم. می خواهم با قياسي نسبت به كشور فرانسه، آن هم در اوائل قرن نوزدهم به اهميت و جريانساز بودن شخصيتهاي سياسي و تأثيرپذیری اقتصاد و قضاوت و داوري نسبت به واكنشهاي سياسي اين چهرهها بپردازم.»
به صداي خودش كمي مسلط شد. دوباره سينهاي صاف كرد تا بحثش را ادامه دهد: «براي موشكافي ناگزيرم به مثال و قياسي اكتفا كنم. پس به رويكرد ناپلئون می پردازیم. آن هم نسبت به اقتصاد قرن نوزدهم فرانسه.»
شخصي كه سمت راست من نشسته بود، توي صندلي خودش جابهجا شد. كاغذي از جيبش بيرون كشيد و خودكاري به دست گرفت. موهاي پس گردنش سفيد شده بود. پنجاه و چند ساله ميزد. كفش مردانه مشكي به پا داشت و شلوار پارچهاي ساسون دار. صورتش را همين امروز اصلاح كرده بود. سه تيغ بود...
خانم به حرفهايشان ادامه داد:«من اين حرفها را ميگويم و تقاضا دارم كساني هم كه ميخواهند صحبت كنند، بيراهه نروند و در چارچوب همين مباحث طرح پرسش كنند.»
ديگر تنها ته ماندهاي از ناآرامي در صدايش بود كه آن هم احتمال ميرفت، با گذشت چند دقيقة ديگر كاملاً محو شود.
-«پس من ابتدا نظريات خودم را به اجمال بيان ميكنم و بعدش پرسشهاي شما را يكبهيك ميشنوم.»
در جاي خودش جابهجا شد و ميتوانستم سنش را تخمين بزنم. چهل، چهل و يك ، دو، سه ساله. شايد هم چهار.
-«ويل دورانت در تاريخ تمدن مينويسد كه ناپلئون كاملاً از اوضاع و احوال اقتصادي زمان خودش اطلاع داشته. نه تنها ويل دورانت، بلكه هر تاريخنويس ديگري هم به اشراف و نقطه نظرهاي اقتصادي ناپلئون در ادارة كشور اهميت ميدهد و آن را ارج ميگذارد. من البته به طور حتم نميخواهم از يك شخصيت تاريخي در زمان گذشته دفاع كنم و مثل خيليها ناپلئون را قهرمان اول و آخر تاريخ نمی دانم. ناپلئون هم مثل هر كس ديگري ايرادهاي بزرگ شخصيتي و همچنين سياسي بَرَش وارد بود كه اينجا در حيطة بحث ما نمی گنجد. ولي در هر حال ناپلئون كشور خود را نجات داد و اين امر بر هيچ كس پوشيده نيست.»
من داشتم گوش ميدادم كه ذهنم پريد و رفت سراغ داستاننويسان و شاعران فرانسه. ابتدا «باباگوريو» به ذهنم رسيد. چند كار ديگر بالزاك را هم كه خوانده بودم بدون مقدمه ياد آوردم. كارهايي مثل «زنبق دره»،«گوبسك رباخوار»،«سرهنگ شابر»،«چرم ساغري» و «اوژني گرانده». حتي يادداشتي را كه يكی از روزنامهنگاران بر آثار بالزاك نوشته بود از ذهنم گذشت و خلاصه اينكه بالزاك خودش بر آثار خودش نقد مينوشته. با خودم ميگفتم عجب نويسندهايست. مثل من در اوج بي پولي چقدر به تجملات اهميت ميداد! هر پولي كه گيرش ميآمد فوراً خرج ميكرد. سريع مبلمان خانهاش را تغيير ميداد. نويسندههاي ديگر هم به ذهنم ميآمد. تا رسيدم به اين آخريها. چهرة خانم سخنران را نگاهكردم و ياد ماري داريوسك افتادم. گفتم عجب داستان كوتاه نويس كار درستيست. ولي هرچه سعي كردم، «باباگوريو» از ذهنم بيرون نميرفت. آخر اين خانم راست ميگفت. هر چه نباشد ناپلئون به داد مردم فرانسه رسيد. اولين كاري هم كه كرد، اين بود كه جلو واردات پوشاك از انگستان را گرفت. مردم را تشويق كرد به كار و ايجاد كارخانههاي كوچك و بزرگ رشتهسازي. بعد از آن اوضاع و احوال مالي مردم فرانسه خيلي رو به راه شد. آن قدر رو به راه شد كه اين مهم حتي در رمان «باباگوريو» بالزاك هم، بدون اينكه نويسنده مؤكداً بخواهد درباره اين امر صحبت كند، معلوم است. گوريو كه يك آدم فقیر بود در همان مراحل، به واسطه كار كردن در رشتهسازي حسابي پولدار شد. آن قدر پولدار شد كه دخترهايش توانستند لقب كنتس روي خود بگذارند. چهرة بالزاك از ذهنم بيرون نميرفت. بالزاك با آن چهرة گوشتالود، خونسرد و چشمهايي به غايت مهربان. اصلاً ديگر به حرفهاي خانم نميتوانستم گوش بدهم. ذهنم در جاهاي دور و دورتر سير ميكرد و خانم هم دستش را بالا آورده بود و داشت چيزهايي ميگفت. يكهو پشت مچ دستم خاريد. ساعت مچيام را جابهجا كردم. سعي كردم به حرفهاي خانم گوش بدهم كه دوباره مچ دست چپم به خارش افتاد. عجيب بود. طبق شناختي كه از بدنم داشتم تا به حال خارش بي خودي سراغم نيامده بود. بعدش، تازه هوا سرد بود و از پشهاي هم خبري نبود. داشتم با خودم ميگفتم عجيب است كه آدم هرچه سنش بالاتر ميرود، حساسيتهاش را بيشتر ميشناسد و همين طور كه مثلاً چند وقت پيش فهميدم بينيام به فصل تابستان و بهار حساسيت دارد، پشت مچ دستم هم امروز اين جوري غافلگيرم ميكند! داشتم سرم را بالا ميگرفتم كه ديدم يك سوسک کوچکِ چاق و چله از زير بند ساعتم به سختي خودش را بيرون كشيد. روي دستم گيج زد. کرک های پایش را نگاه کردم و تا بفهمد چي به چي است با تلنگري پرتش كردم آن طرف.
دوباره نگاه كردم به ساعتم. در همين مدت كه ذهنم پريده بود، انگار يكي از سخنران پرسشي كرده و او هم داشت جوابش را می داد. خانم داشت صحبت می کرد: «در تكميل پاسخ آن دوست بايد بگويم كه اتفاقاً من ميخواهم به همين مهم اشاره كنم كه بله… اقتصاد در تاريخ نقش عمده و تعيين كنندهاي بر سرنوشت چهرههاي سياسي و حتي هيات حاكمه دارد. من براي اين دوستمان از يك سو متأسفم و از سوي ديگر خوشحالم كه…»
مرد كنار دستم صورتش را به گوش من نزديك كرد. خودم را بي تفاوت نشان دادم. گفت: «ميبينيد.»
گفتم: بله؟»
و شك نكردم كه ادكلن زده است. ادكلن ارزان قيمت. گفت: «اين خانم با تمام دانشش، با تمام دانستههاي ذهنياش به اينجا آمده تا براي يك مشت گوساله صحبت كند. بعدش يكي بلند ميشود و ميگويد كه اقتصاد اصلاً هم آنطور كه ميگوييد عامل تعيين كنندهاي در تاريخ نيست. اين حيوانات را اصلاً نبايد گذاشت زندگي كنند. اين خانم از سر اين جماعت خيلي زياد است. اين بي سوادها، اين كثافتها نه از تاريخ چيزي سرشان ميشود و نه دو دو تا چهارتاي اقتصاد را ميدانند. اين زن عزيز را مظلوم گير آورده اند.»
نگاهي به دور و اطرافش انداخت و برگشت و پشت سرش را نگاه كرد. لبخندي زد و هم زمان چهره و ابرويش تو هم رفت. گفت: «نشانشان ميدهم. توي اين سالن فقط من هستم كه مي توانم از حرفهاي اين عزيز دفاع كنم. ميدانم چه بگويم كه همهشان را بنشانم سر جايشان. براي يك مشت گُه كه اصلاً نبايد صحبت كرد.»
خانم داشت همچنان صحبت ميكرد: «ناپلئون در قرن نوزدهم تقريباً جلو واردات عمدة كالاهاي تجاري را به كشورش گرفت و البته آن زمان يكي از راه حلهاي اصلي هم همين بود. امروز البته قضيه فرق دارد و اگر كسي بخواهد چنين كاري بكند همه مان بهش ميخندیم. چون اصلا شدني نيست. ما امروز بايد ببينيم كه چه كار بايد انجام داد. تعارف را كنار بگذاريم. اصلاً ما طي اين صد سال چه كار براي کشورمان انجام دادهايم كه انتظار رشد و شكوفايي هم داريم…»
يكي گفت: «چه كار انجام ندادهايم!»
خانم گفت: «اين از دو حال خارج نيست. يا شما واقعيت را نميبينيد كه بايد به شما گوشزد كرد. يا اينكه ميبينيد و انكار ميكنيد. ولي بايد بگويم كه اگر فكر ميكنيد ساختن پُل و بزرگراه و نصب چراغ به اصطلاح خوشمند سر چهارراهها و تزريق خودرو در شهرهاي بزرگ و وارد كردن كالاهاي مصرفي به كشورمان، كار براي مملكت محسوب ميشود، اشتباه كردهايد. ما هنوز هيچ كاري انجام ندادهايم. من اصلاً و ابداً قصد سياسي جلوه دادم موضوع را ندارم. نه خير… اتفاقا مشكل كاملاً مربوط به من و شماست. من و شمايي كه هنوز هيچ چيز از دنيايي كه درش زندگي ميكنيم نميدانيم.»
سرم را برگرداندم طرف مرد سمت راستم. اندكي خم شده بود و داشت به يك سوي سالن چشم غره ميرفت. گفتم: «راست ميگويند اين خانم…»
گفت: «هيس… دارند حرف ميزنندها… گِل كه لگد نميكنند. همين براي شما دارند اين حرفها را ميگويند.»
ساكت شدم. گفت: «ولي نشانشان ميدهم الآن. همهشان را به گُه خوردن مياندازم. همة آدمها، حتي پستترين و رذلترينشان احساسات و عواطفي دارند كه حقيقت محض را در پسِ ذهنشان تصديق ميكند. من الآن مي خواهم دست روي همين حس بگذارم. اين خانمِ تنها. اين خانمِ مهربان…»
و دستش را بالا برد به نشانة اينكه حرفي براي گفتن دارد. خانم عينكش را اندكي روي بيني سُر داد. دست چپش را تا نيمه بالا آورد. دهانش طوري از تعجب باز مانده بود كه انگار ميخواهد چيزي بگويد. سعي كرد به خودش مسلط شود. با لحني آرام گفت: الآن نه آقاي… اجازه بفرماييد. من خودم می گویم.» و دوباره به حرفهاش ادامه داد.
مرد خم شد جلو و رفت توي بحر حرفهاي خانم. نگاه كردم و ديدم سوسک سیاه روی کت آقا نشسته است. منتظر بودم كه چند ثانية ديگر بیفتد. يك كم ديگر بالا آمد. لحظه ای پاهاش در هوا معلق بود و فقط با دو دست کت مرد را چسبیده بود. روي كت قهوهاي اتفاقا كاملاً مشخص بود. مرد سرفه اي كرد و تكاني خورد. سوسک سر جاي خودش ايستاده بود و شاخک هاش را تکان می داد. يك دو قدمي ميان كركهاي كت طرف برميداشت و جلوتر ميآمد. گفتم همين الآن است كه طرف پشتش را به صندلي بچسباند و سوسک له شود. به خودم گفتم اين سوسک موذي، روي مچ من هم رفت و جان سالم به در برد. ولي ديگر كور خوانده است. چيزي به آخر عمرش باقي نمانده. بال سمت راستش معيوب شده بود. آن يكي هم صاف چسبيده بود روي كت. دستم را جلو بردم و خواستم با یک تلنگر محکمتر کلک سوسک را بکنم. مرد كاغذي را كه از ابتدا دستش گرفته بود بالا گرفت و با صدايي رساتر از قبل گفت: «من زياد وقت دوستان را نميگيرم. چيزي ميخواهم بگويم كه به نفع همهتان است. فقط ميخواهم پيرو صحبتهاي خانم چيزي اضافه كنم. چيزي كه شايد شما حضار كمتر به آن توجه داريد.»
خانم سخنران دهانش باز مانده بود و این دفعه دیگر چیزی نگفت. صدای مرد بر کل سالن مسلط شده بود. سوسک بالاتر آمد. از روي قوس كمر طرف گذشت و او هم ديگر حتما تكيه نميداد. چون ميخواست حرفش را شروع كند. صورتش سرخ شده بود. حالا ديگر سوسک داشت به يقة كت نزديك ميشد. اگر همين طور ادامه ميداد ميرفت زير يقة كت و همانجا گير ميافتاد. طرف گردن خمانده بود جلو و يقه، كمي از كت فاصله گرفته بود. فاصلهاش درست به اندازهاي بود كه يك سوسک کوچک از آن بين رد شود و آنجا گیر کند. گفتم عجب سوسک احمقيست. هرجا ميرود گير ميكند! ديگر اواخر عمرش است!
مرد گفت: «من از همين نكتهاي كه خانم فرمودند شروع ميكنم. همان طور كه گفتم وقتي هم نميگيرم.»
در همين موقع كمر راست كرد و صاف نشست. يقة روي كت مماس شد. همه منتظر حرفهاي آقا بودند. سالن ساكت شده بود و سوسک فقط چند ميليمتر با لبة يقه فاصله داشت و حتما هم از يقه بالا ميرفت. آخر تجربه به من نشان داده بود اين دست حشرات معمولاً از هر جا كه لبه يا برآمدگياي داشته باشد بالا ميروند. نميدانم، شايد در دنياي ذهني كوچكشان ميخواهند بدانند چه سرزمينهاي ناشناختة ديگري وجود دارد كه آنها نشناختندش. سوسک از يقة كت طرف بالا رفت. حالا ديگر روي يقة كت مردي بود كه همه سالن داشتند به او نگاه ميكردند. سوسک پا ميگذاشت روي سرزمين كرك آلود يقة كت شخص كنار دستيام و پيش ميرفت. مرد با اضطراب حرفش را شروع كرد و من هم ديگر اصلاً حواسم به هيچ حرفي نبود. از بابت سوسک اما، كمي نگران شده بودم. دوباره خواستم بزنم سوسک را بیندازم پایین که طرف برگشت و بربر به من نگاه کرد. گفتم نكند راستي راستي كار دست اين بدبخت بدهد. و سريع فهميدم كه نگرانيام بيهوده است. گفتم فوقش ميرود توي پيراهنش و همانجا ميماند و ميميرد. اين آقا هم وقتي به خانه رسيد و خواست پيراهنش را از تنش بكند ميبيند يك سوسک سیاه کوچکِ چاق و چلة البته مرده، توي پيراهنش جا خوش كرده است. تازه عين من علت خارشش را هم ميفهمد. سعي كردم به حرفهاي آقا گوش بدهم و ببينم چه ميخواهد بگويد. سوسک يقة كت را هم از سر گذراند و حالا روي يقه تميز و اتو كشيده پيراهن چهار خانه طرف نشسته بود. مرد ضمن حرف زدن سرش را جلو و عقب ميبرد و در يكي از همين عقب بردنها، سوسک يكي از تارهاي سفيد شدة پس گردن كم پشت آقا را چنگ زد و به همانجا چسبيد. ولي مرد داشت حرفش را ميزد: «اين خانم، خانمي در اين پايه و مايه، نه رسالتي بر عهده دارد كه شما را هدايت كند و نه حتي اصراري. اين شما هستيد كه بايد راه خودتان را پيدا كنيد. شما كه جسارت حرف زدن و طرح پرسش نداريد دست كم اين اجازه را به خودتان بدهيد كه شنونده باشيد. اگر من به جاي شما بودم، به عوض حاضر جوابي…»
و در همين حين پس گردنش را با عصبيت خاصي خاراند: «بله. ميگفتم، اگر به جاي حاضر جوابي بتوانيد برويد مطالعه كنيد، نه اصلا چرا مطالعه، برويد فكر كنيد…»
و برگشت و پشت سرش را نگاه كرد. با صدايي نسبتاً بلند به يك دو نفري كه پشت سر من و خودش نشسته بودند گفت: «چكار ميكنيد؟ ميخواهيد مرا اذيت كنيد؟ نميگذاريد حرفم را بزنم؟»
يكي از خانمهايي كه دو صندلي با من فاصله داشت و پشت سرمان نشسته بود، خنديد.
مرد گفت: «ولي من حرفم را ميزنم ولو به قيمت…»
سر و كلة سوسک کوچک پيدا شد. داخل موهاي سفيد مرد گشت و گذار ميكرد. طرف اين بار ديگر از كوره در رفت. سرش را خاراند. يك دو تار پس گردنش را چنگ زد و كند. رو كرد به همان دو نفر. آنها حيران نگاهش ميكردند و يكي ديگر هم لبخندي روي لبهاش باقي مانده بود.
مرد گفت: «ميخنديد؟ به من ميخنديد؟ حالا ديگر اينقدر گستاخ شدهايد كه به خودتان اجازه را ميدهيد مرا قلقلك بدهيد؟ فكر ميكنيد نميفهمم؟»
بيش از نيمي از سالن زدند زير خنده.
مرد گفت: «تحمل حرفهاي من و اين خانم را نداريد. آن وقت دست به كارهاي زشت ميزنيد. قباحت دارد. واقعا قباحت دارد. شما اصلا آبرو نداريد… شما اصلاً انگار يك چيزي انداختهايد به جان من.»
يك دو پس گردني به خودش زد، پس گردنش سرخ شده بود. موي پس گردنش بر اثر خارش سيخ سيخ شده بود. بلند شد و ایستاد. كتش را كند و انداخت روي صندلي. گفت: «اين توطئه است. عليه من توطئه كرده اند. عليه من و اين خانم. همهتان را ميشناسم. با زير تا درشتتان زندگي كردهام. من جا...ش باشم اگر بگذارم… نه… من اصلاً به شماها فكر نميكنم!»
دو قدمي در جاي خودش چرخيد. شكمش را خاراند و گفت: «هر چه در خودمان تنهاتر ميشويم شما جا..ش ها بيشتر حسادت ميكنيد. يكي نيست به شما حيوانات بگويد آخر چه مرگتان است؟ مگر ما چه هيزم تري به شماها فروختهایم كه نميگذارید حرفمان را بزنیم؟»
كمرش را خاريد. دكمة بالاي پيراهنش را باز كرد و دست برد توي زیر پيراهن سفیدش و دنبال چيزي گشت. كمربندش را جابهجا كرد. همهمه تمام سالن را برداشته بود. آنها كه نزديكتر بودند طرف را حيران نگاه ميكردند و لژنشينها هم قهقاه ميخنديدند.
گفت: «شما يك مشت آدم كودن بيشتر نيستيد. شماها اصلاً انسان نيستيد. حتي جرأت گُه خوردن را هم نداريد. لياقتتان هم بدتر از اين چيزي هست كه الآن دچارش شدهايد.»
كتش را برداشت و دوباره روی پاشنه چرخي زد. دو نفر پشت سري ما جيم شده بودند. خانم پشت ميز خطابه نبود. ميكروفون هم داشت براي خودش سوت ميكشيد. فقط جمعيت بود كه داشت به طرف ما ميخنديد. صدايش توي صداي حاضران كاملاً گم شده بود و فقط من كه نزديك بودم ميشنيدم. ميگفت: «با شما گوسالهها نميشود زندگي كرد. مثل لولو خورخوره آدم را ميخوريد. مي بلعيد. فقط ميخواهيد همه را مثل خودتان جا...ش بار بياوريد.»
نوشت اول: تهران- ۳۰/فروردین/۸۶