تبليغاتX
زيرسيگاری -
وب نوشت های فرشاد شيرزادی - روزنامه نگار

سوسک/داستان کوتاه 

    فوت، فففوت. يك دو سه! یک دو سه!

   شخصي كه ميكروفن دستش بود، با نوك انگشت وسطي دست چپش تلنگري به ميكروفون زد. صدا پخش شد و در سالن اوج گرفت. كت و شلوار مشكي شل و ولي که به تن داشت زیر نورِ نورافکن های میز خطابه کمی بور شده بود. ريش توري اش را خرت خرت خاراند. عينك مشكي فلزي‎اش را روي بینی جا‎به‎جا كرد. ليوان خالي و پارچ آب را گوشة ميز هل داد و چند قدمي از تريبون فاصله گرفت. سعي كرد يقة پيراهنش را زیرِ كت بي كراوات اندکی صاف کند. تلاشش فايده‎اي نداشت و يقه دوباره سرجايش برگشت.

   من رديف اول نشسته بودم. خانمي بالاي سكو رفت و پشت ميز خطابه ايستاد. سينه‎اي صاف كرد و خواست حرفش را شروع كند كه سرفه اش گرفت. ليوان آب را برداشت و به خودش نزديك‎تر كرد. پارچ را دو دستي گرفت و ليوان را آب كرد و همان گوشه گذاشت. ليوان را كه بالا آورد معلوم شد تا نيمه پر از آب است. يك جرعه خورد و استكانش را همان نزديك دستش گذاشت. با صدايي لرزان چيزي گفت و عذر خواهي كرد. بيش از يك ثلث صورتش پشت ميكروفون پنهان شده بود و از اين حيث، نمي‎توانستم واكنش و نشانه‎هاي تغيير حالتش را در صورتش درست تشخيص بدهم. مقداري كاغذ روي ميز خطابه ريخت و صحبتش را شروع كرد:«ويل دورانت در تاريخ تمدن به ناپلئون پرداخته و به اقتصاد فرانسه هم در همان عصر اشاره كرده است. ولي من مي‎خواهم از نگرشي ديگر به اقتصاد فرانسه بپردازم. می خواهم با قياسي نسبت به كشور فرانسه، آن هم در اوائل قرن نوزدهم به اهميت و جريان‎ساز بودن شخصيت‎هاي سياسي و تأثيرپذیری اقتصاد و قضاوت و داوري نسبت به واكنش‎هاي سياسي اين چهره‎ها بپردازم.»

  به صداي خودش كمي مسلط شد. دوباره سينه‎اي صاف كرد تا بحثش را ادامه دهد:  «براي موشكافي ناگزيرم به مثال و قياسي اكتفا كنم. پس به رويكرد ناپلئون می پردازیم. آن هم نسبت به اقتصاد قرن نوزدهم فرانسه.»

  شخصي كه سمت راست من نشسته بود، توي صندلي خودش جابه‎جا شد. كاغذي از جيبش بيرون كشيد و خودكاري به دست گرفت. موهاي پس گردنش سفيد شده بود. پنجاه و چند ساله مي‎زد. كفش مردانه مشكي به پا داشت و شلوار پارچه‎اي ساسون دار. صورتش را همين امروز اصلاح كرده بود. سه تيغ بود...

  خانم به حرف‎هايشان ادامه داد:«من اين حرف‎ها را مي‎گويم و تقاضا دارم كساني هم كه مي‎خواهند صحبت كنند، بيراهه نروند و در چارچوب همين مباحث طرح پرسش كنند.»

  ديگر تنها ته مانده‎اي از ناآرامي در صدايش بود كه آن هم احتمال مي‎رفت، با گذشت چند دقيقة ديگر كاملاً محو شود.

  -«پس من ابتدا نظريات خودم را به اجمال بيان مي‎كنم و بعدش پرسش‎هاي شما را يك‎به‎يك مي‎شنوم.»

  در جاي خودش جا‎به‎جا شد و مي‎توانستم سنش را تخمين بزنم. چهل، چهل و يك ، دو، سه ساله. شايد هم چهار.

  -«ويل دورانت در تاريخ تمدن مي‎نويسد كه ناپلئون كاملاً از اوضاع و احوال اقتصادي زمان خودش اطلاع داشته. نه تنها ويل دورانت، بلكه هر تاريخ‎نويس ديگري هم به اشراف و نقطه نظرهاي اقتصادي ناپلئون در ادارة كشور اهميت مي‎دهد و آن را ارج مي‎گذارد. من البته به طور حتم نمي‎خواهم از يك شخصيت تاريخي در زمان گذشته دفاع كنم و مثل خيلي‎ها ناپلئون را قهرمان اول و آخر تاريخ نمی دانم. ناپلئون هم مثل هر كس ديگري ايرادهاي بزرگ شخصيتي و همچنين سياسي بَرَش وارد بود كه اينجا در حيطة بحث ما نمی گنجد. ولي در هر حال ناپلئون كشور خود را نجات داد و اين امر بر هيچ كس پوشيده نيست.»

  من داشتم گوش مي‎دادم كه ذهنم پريد و رفت سراغ داستا‎ن‎نويسان و شاعران فرانسه. ابتدا «باباگوريو» به ذهنم رسيد. چند كار ديگر بالزاك را هم كه خوانده بودم بدون مقدمه ياد آوردم. كارهايي مثل «زنبق دره»،«گوبسك رباخوار»،«سرهنگ شابر»،«چرم ساغري» و «اوژني گرانده». حتي يادداشتي را كه يكی از روزنامه‎نگاران بر آثار بالزاك نوشته بود از ذهنم گذشت و خلاصه اينكه بالزاك خودش بر آثار خودش نقد مي‎نوشته. با خودم مي‎گفتم عجب نويسنده‎اي‎ست. مثل من در اوج بي پولي چقدر به تجملات اهميت مي‎داد! هر پولي كه گيرش مي‎آمد فوراً خرج مي‎كرد. سريع مبلمان خانه‎اش را تغيير مي‎داد. نويسنده‎هاي ديگر هم به ذهنم مي‎آمد. تا رسيدم به اين آخري‎ها. چهرة خانم سخنران را نگاه‎كردم و ياد ماري داريوسك افتادم. گفتم عجب داستان كوتاه نويس كار درستي‎ست. ولي هرچه سعي كردم، «باباگوريو» از ذهنم بيرون نمي‎رفت. آخر اين خانم راست مي‎گفت. هر چه نباشد ناپلئون به داد مردم فرانسه رسيد. اولين كاري هم كه كرد، اين بود كه جلو واردات پوشاك از انگستان را گرفت. مردم را تشويق كرد به كار و ايجاد كارخانه‎هاي كوچك و بزرگ رشته‎سازي. بعد از آن اوضاع و احوال مالي مردم فرانسه خيلي رو به راه شد. آن قدر رو به راه شد كه اين مهم حتي در رمان «باباگوريو» بالزاك هم، بدون اينكه نويسنده مؤكداً بخواهد درباره اين امر صحبت كند، معلوم است. گوريو كه يك آدم فقیر بود در همان مراحل، به واسطه كار كردن در رشته‎سازي حسابي پولدار شد. آن قدر پولدار شد كه دخترهايش توانستند لقب كنتس روي خود بگذارند. چهرة بالزاك از ذهنم بيرون نمي‎رفت. بالزاك با آن چهرة گوشتالود، خونسرد و چشم‎هايي به غايت مهربان. اصلاً ديگر به حرف‎هاي خانم نمي‎توانستم گوش بدهم. ذهنم در جاهاي دور و دورتر سير مي‎كرد و خانم هم دستش را بالا آورده بود و داشت چيزهايي مي‎گفت. يكهو پشت مچ دستم خاريد. ساعت مچي‎ام را جا‎به‎جا كردم. سعي كردم به حرف‎هاي خانم گوش بدهم كه دوباره مچ دست چپم به خارش افتاد. عجيب بود. طبق شناختي كه از بدنم داشتم تا به حال خارش بي خودي سراغم نيامده بود. بعدش، تازه هوا سرد بود و از پشه‎اي هم خبري نبود. داشتم با خودم مي‎گفتم عجيب است كه آدم هرچه سنش بالاتر مي‎رود، حساسيت‎هاش را بيشتر مي‎شناسد و همين طور كه مثلاً چند وقت پيش فهميدم بيني‎ام به فصل تابستان و بهار حساسيت دارد، پشت مچ دستم هم امروز اين جوري غافلگيرم مي‎كند! داشتم سرم را بالا مي‎گرفتم كه ديدم يك سوسک کوچکِ چاق و چله از زير بند ساعتم به سختي خودش را بيرون كشيد. روي دستم گيج زد. کرک های پایش را نگاه کردم و تا بفهمد چي به چي است با تلنگري پرتش كردم آن طرف.

  دوباره نگاه كردم به ساعتم. در همين مدت كه ذهنم پريده بود، انگار يكي از سخنران پرسشي كرده و او هم داشت جوابش را می داد. خانم داشت صحبت می کرد: «در تكميل پاسخ آن دوست بايد بگويم كه اتفاقاً من مي‎خواهم به همين مهم اشاره كنم كه بله… اقتصاد در تاريخ نقش عمده و تعيين كننده‎اي بر سرنوشت چهره‎هاي سياسي و حتي هيات حاكمه دارد. من براي اين دوستمان از يك سو متأسفم و از سوي ديگر خوشحالم كه…»

  مرد كنار دستم صورتش را به گوش من نزديك كرد. خودم را بي تفاوت نشان دادم. گفت: «مي‎بينيد.»

  گفتم: بله؟»

  و شك نكردم كه ادكلن زده است. ادكلن ارزان قيمت. گفت: «اين خانم با تمام دانشش، با تمام دانسته‎هاي ذهني‎اش به اينجا آمده تا براي يك مشت گوساله صحبت كند. بعدش يكي بلند مي‎شود و مي‎گويد كه اقتصاد اصلاً هم آن‎طور كه مي‎گوييد عامل تعيين كننده‎اي در تاريخ نيست. اين حيوانات را اصلاً نبايد گذاشت زندگي كنند. اين خانم از سر اين جماعت خيلي زياد است. اين بي سوادها، اين كثافت‎ها نه از تاريخ چيزي سرشان مي‎شود و نه دو دو تا چهارتاي اقتصاد را مي‎دانند. اين زن عزيز را مظلوم گير آورده اند.»

  نگاهي به دور و اطرافش انداخت و برگشت و پشت سرش را نگاه كرد. لبخندي زد و هم زمان چهره و ابرويش تو هم رفت. گفت: «نشانشان مي‎دهم. توي اين سالن فقط من هستم كه مي توانم از حرف‎هاي اين عزيز دفاع كنم. مي‎دانم چه بگويم كه همه‎شان را بنشانم سر جايشان. براي يك مشت گُه كه اصلاً نبايد صحبت كرد.»

  خانم داشت همچنان صحبت مي‎كرد: «ناپلئون در قرن نوزدهم تقريباً جلو واردات عمدة كالاهاي تجاري را به كشورش گرفت و البته آن زمان يكي از راه حل‎هاي اصلي هم همين بود. امروز البته قضيه فرق دارد و اگر كسي بخواهد چنين كاري بكند همه مان بهش مي‎خندیم. چون اصلا شدني نيست. ما امروز بايد ببينيم كه چه كار بايد انجام داد. تعارف را كنار بگذاريم. اصلاً  ما طي اين صد سال چه كار براي کشورمان انجام داده‎ايم كه انتظار رشد و شكوفايي هم داريم…»

  يكي گفت: «چه كار انجام نداده‎ايم!»

  خانم گفت: «اين از دو حال خارج نيست. يا شما واقعيت را نمي‎بينيد كه بايد به شما گوشزد كرد. يا اينكه مي‎بينيد و انكار مي‎كنيد. ولي بايد بگويم كه اگر فكر مي‎كنيد ساختن پُل و بزرگراه و نصب چراغ به اصطلاح خوشمند سر چهارراهها و تزريق خودرو در شهرهاي بزرگ و وارد كردن كالاهاي مصرفي به كشورمان، كار براي مملكت محسوب مي‎شود، اشتباه كرده‎ايد. ما هنوز هيچ كاري انجام نداده‎ايم. من اصلاً و ابداً قصد سياسي جلوه دادم موضوع را ندارم. نه خير… اتفاقا مشكل كاملاً مربوط به من و شماست. من و شمايي كه هنوز هيچ چيز از دنيايي كه درش زندگي مي‎كنيم نمي‎دانيم.»

  سرم را برگرداندم طرف مرد سمت راستم. اندكي خم شده بود و داشت به يك سوي سالن چشم غره مي‎رفت. گفتم: «راست مي‎گويند اين خانم…»

  گفت: «هيس… دارند حرف مي‎زنندها… گِل كه لگد نمي‎كنند. همين براي شما دارند اين حرف‎ها را مي‎گويند.»

  ساكت شدم. گفت: «ولي نشانشان مي‎دهم الآن. همه‎شان را به گُه خوردن مي‎اندازم. همة آدم‎ها، حتي پست‎ترين و رذل‎ترينشان احساسات و عواطفي دارند كه حقيقت محض را در پسِ ذهنشان تصديق مي‎كند. من الآن مي‎ خواهم دست روي همين حس بگذارم. اين خانمِ تنها. اين خانمِ مهربان…»

  و دستش را بالا برد به نشانة اينكه حرفي براي گفتن دارد. خانم عينكش را اندكي روي بيني سُر داد. دست چپش را تا نيمه بالا آورد. دهانش طوري از تعجب باز مانده بود كه انگار مي‎خواهد چيزي بگويد. سعي كرد به خودش مسلط شود. با لحني آرام گفت: الآن نه آقاي… اجازه بفرماييد. من خودم می گویم.» و دوباره به حرف‎هاش ادامه داد.

  مرد خم شد جلو و رفت توي بحر حرف‎هاي خانم. نگاه كردم و ديدم سوسک سیاه روی کت آقا نشسته است. منتظر بودم كه چند ثانية ديگر بیفتد. يك كم ديگر بالا آمد. لحظه ای پاهاش در هوا معلق بود و فقط با دو دست کت مرد را چسبیده بود. روي كت قهوه‎اي اتفاقا كاملاً مشخص بود. مرد سرفه اي كرد و تكاني خورد. سوسک سر جاي خودش ايستاده بود و شاخک هاش را تکان می داد. يك دو قدمي ميان كرك‎هاي كت طرف برمي‎داشت و جلوتر مي‎آمد. گفتم همين الآن است كه طرف پشتش را به صندلي بچسباند و سوسک له شود. به خودم گفتم اين سوسک موذي، روي مچ من هم رفت و جان سالم به در برد. ولي ديگر كور خوانده است. چيزي به آخر عمرش باقي نمانده. بال سمت راستش معيوب شده بود. آن يكي هم صاف چسبيده بود روي كت. دستم را جلو بردم و خواستم با یک تلنگر محکمتر کلک سوسک را بکنم. مرد كاغذي را كه از ابتدا دستش گرفته بود بالا گرفت و  با صدايي رساتر از قبل گفت: «من زياد وقت دوستان را نمي‎گيرم. چيزي مي‎خواهم بگويم كه به نفع همه‎تان است. فقط مي‎خواهم پيرو صحبت‎هاي خانم چيزي اضافه كنم. چيزي كه شايد شما حضار كمتر به آن توجه داريد.»

   خانم سخنران دهانش باز مانده بود و این دفعه دیگر چیزی نگفت. صدای مرد بر کل سالن مسلط شده بود. سوسک بالاتر آمد. از روي قوس كمر طرف گذشت و او هم ديگر حتما تكيه نمي‎داد. چون مي‎خواست حرفش را شروع كند. صورتش سرخ شده بود. حالا ديگر سوسک داشت به يقة كت نزديك مي‎شد. اگر همين طور ادامه مي‎داد مي‎رفت زير يقة كت و همان‎جا گير مي‎افتاد. طرف گردن خمانده بود جلو و يقه، كمي از كت فاصله گرفته بود. فاصله‎اش درست به اندازه‎اي بود كه يك سوسک کوچک از آن بين رد شود و آنجا گیر کند. گفتم عجب سوسک احمقي‎ست. هرجا مي‎رود گير مي‎كند! ديگر اواخر عمرش است!

  مرد گفت: «من از همين نكته‎اي كه خانم فرمودند شروع مي‎كنم. همان طور كه گفتم وقتي هم نمي‎گيرم.»

  در همين موقع كمر راست كرد و صاف نشست. يقة روي كت مماس شد. همه منتظر حرف‎هاي آقا بودند. سالن ساكت شده بود و سوسک فقط چند ميليمتر با لبة يقه فاصله داشت و حتما هم از يقه بالا مي‎رفت. آخر تجربه به من نشان داده بود اين دست حشرات  معمولاً از هر جا كه لبه يا برآمدگي‎اي داشته باشد بالا مي‎روند. نمي‎دانم، شايد در دنياي ذهني كوچكشان مي‎خواهند بدانند چه سرزمين‎هاي ناشناختة ديگري وجود دارد كه آنها نشناختندش. سوسک از يقة كت طرف بالا رفت. حالا ديگر روي يقة كت مردي بود كه همه سالن داشتند به او نگاه مي‎كردند. سوسک پا مي‎گذاشت روي سرزمين كرك آلود يقة كت شخص كنار دستي‎ام و پيش مي‎رفت. مرد با اضطراب حرفش را شروع كرد و من هم ديگر اصلاً حواسم به هيچ حرفي نبود. از بابت سوسک اما، كمي نگران شده بودم. دوباره خواستم بزنم سوسک را بیندازم پایین که طرف برگشت و بربر به من نگاه کرد. گفتم نكند راستي راستي كار دست اين بدبخت بدهد. و سريع فهميدم كه نگراني‎ام بيهوده است. گفتم فوقش مي‎رود توي پيراهنش و همانجا مي‎ماند و مي‎ميرد. اين آقا هم وقتي به خانه رسيد و خواست پيراهنش را از تنش بكند مي‎بيند يك سوسک سیاه کوچکِ چاق و چلة البته مرده، توي پيراهنش جا خوش كرده است. تازه عين من علت خارشش را هم مي‎فهمد. سعي كردم به حرف‎هاي آقا گوش بدهم و ببينم چه مي‎خواهد بگويد. سوسک يقة كت را هم از سر گذراند و حالا روي يقه تميز و اتو كشيده پيراهن چهار خانه طرف نشسته بود. مرد ضمن حرف زدن سرش را جلو و عقب مي‎برد و در يكي از همين عقب بردن‎ها، سوسک يكي از تارهاي سفيد شدة پس گردن كم پشت آقا را چنگ زد و به همانجا چسبيد. ولي مرد داشت حرفش را مي‎زد: «اين خانم، خانمي در اين پايه و مايه، نه رسالتي بر عهده دارد كه شما را هدايت كند و نه حتي اصراري. اين شما هستيد كه بايد راه خودتان را پيدا كنيد. شما كه جسارت حرف زدن و طرح پرسش نداريد دست كم اين اجازه را به خودتان بدهيد كه شنونده باشيد. اگر من به جاي شما بودم، به عوض حاضر جوابي…»

  و در همين حين پس گردنش را با عصبيت خاصي خاراند: «بله. مي‎گفتم، اگر به جاي حاضر جوابي بتوانيد برويد مطالعه كنيد، نه اصلا چرا مطالعه، برويد فكر كنيد…»

  و برگشت و پشت سرش را نگاه كرد. با صدايي نسبتاً بلند به يك دو نفري كه پشت سر من و خودش نشسته بودند گفت: «چكار مي‎كنيد؟ مي‎خواهيد مرا اذيت كنيد؟ نمي‎گذاريد حرفم را بزنم؟»

  يكي از خانم‎هايي كه دو صندلي با من فاصله داشت و پشت سرمان نشسته بود، خنديد.

  مرد گفت: «ولي من حرفم را مي‎زنم ولو به قيمت…»

  سر و كلة سوسک کوچک پيدا شد. داخل موهاي سفيد مرد گشت و گذار مي‎كرد. طرف اين بار ديگر از كوره در رفت. سرش را خاراند. يك دو تار پس گردنش را چنگ زد و كند. رو كرد به همان دو نفر. آنها حيران نگاهش مي‎كردند و يكي ديگر هم لبخندي روي لب‎هاش باقي مانده بود.

  مرد گفت: «مي‎خنديد؟ به من مي‎خنديد؟ حالا ديگر اينقدر گستاخ شده‎ايد كه به خودتان اجازه را مي‎دهيد مرا قلقلك بدهيد؟ فكر مي‎كنيد نمي‎فهمم؟»

  بيش از نيمي از سالن زدند زير خنده.

  مرد گفت: «تحمل حرف‎هاي من و اين خانم را نداريد. آن وقت دست به كارهاي زشت مي‎زنيد. قباحت دارد. واقعا قباحت دارد. شما اصلا آبرو نداريد… شما اصلاً انگار يك چيزي انداخته‎ايد به جان من.»

  يك دو پس گردني به خودش زد، پس گردنش سرخ شده بود. موي پس گردنش بر اثر خارش سيخ سيخ شده بود. بلند شد و ایستاد. كتش را كند و انداخت روي صندلي. گفت: «اين توطئه است. عليه من توطئه كرده اند. عليه من و اين خانم. همه‎تان را مي‎شناسم. با زير تا درشتتان زندگي كرده‎ام. من جا...ش باشم اگر بگذارم… نه… من اصلاً به شماها فكر نمي‎كنم!»

  دو قدمي در جاي خودش چرخيد. شكمش را خاراند و گفت: «هر چه در خودمان تنهاتر مي‎شويم شما جا..ش ‎ها بيشتر حسادت مي‎كنيد. يكي نيست به شما حيوانات بگويد آخر چه مرگتان است؟ مگر ما چه هيزم تري به شماها فروخته‎ایم كه نمي‎گذارید حرفمان را بزنیم؟»

  كمرش را خاريد. دكمة بالاي پيراهنش را باز كرد و دست برد توي زیر پيراهن سفیدش و دنبال چيزي گشت. كمربندش را جابه‎جا كرد. همهمه تمام سالن را برداشته بود. آنها كه نزديك‎تر بودند طرف را حيران نگاه مي‎كردند و لژنشين‎ها هم قهقاه مي‎خنديدند.

  گفت: «شما يك مشت آدم كودن بيشتر نيستيد. شماها اصلاً انسان نيستيد. حتي جرأت گُه خوردن را هم نداريد. لياقتتان هم بدتر از اين چيزي هست كه الآن دچارش شده‎ايد.»

  كتش را برداشت و دوباره روی پاشنه چرخي زد. دو نفر پشت سري  ما جيم شده بودند. خانم پشت ميز خطابه نبود. ميكروفون هم داشت براي خودش سوت مي‎كشيد. فقط جمعيت بود كه داشت به طرف ما مي‎خنديد. صدايش توي صداي حاضران كاملاً گم شده  بود و فقط من كه نزديك بودم مي‎شنيدم. مي‎گفت: «با شما گوساله‎ها نمي‎شود زندگي كرد. مثل لولو خورخوره آدم را مي‎خوريد. مي بلعيد. فقط مي‎خواهيد همه را مثل خودتان جا...ش بار بياوريد.»

                    

 نوشت اول: تهران- ۳۰/فروردین/۸۶      

+ نوشته شده در  30 Nov 2008ساعت 4:15  توسط فرشاد شیرزادی| 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
خسرو در من زنده است
برای من شمعی روشن کن
اسماعیل/تولدی دیگر...
محسن اصفهانی: خسرو کوهانی رفت
خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند و از تو تمنای دعایی دارد
مازیار فرازنه/به یاد خسرو کوهانی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
9/23/2009 - 10/22/2009
8/23/2009 - 9/22/2009
11/21/2008 - 12/20/2008
8/22/2008 - 9/21/2008
6/21/2008 - 7/21/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
9/23/2007 - 10/22/2007
8/23/2007 - 9/22/2007
7/23/2007 - 8/22/2007
لیست طلایی قلب من:
فرزام شيرزادی/مدادسياه
سيامك گلشيری
king of music
عباس حبيبی/مرده‌نگار
ايمان مهدی‌زاده/نماشعر
دكترعطاءالله‌مهاجراني/مكتوب
فرامرزسيدآقايی/خرچنگ‌قورباغه
ليلا ملك‌محمدی/ناخوانا
زمان مهدی‌زاده/مسافر زمان
امین بزرگیان/تجربه زیسته
داود ملک‌زاده/تهران...
امیرحسام/قِل‌قلِ‌قِلقِلی
مريم آموسا/با كره اسب‌ها...
مرجان/نقطه آبی
ابوذر.ق/masais
الهام/جيك‌جيك‌های‌‌الهام
ابرك
اسيرغم
بی حجاب
سنجاقک
korea stars
یاسمن/عاشق شدن چه سخته!
زیباترین داستانهای احساسی و عاشقانه
آبی آسمانی
فصل بیداری
سنگ صبور/هیچکس ارزش اشکاتو نداره
شایان/غبار فرشته
ساویز/طنز نوشته های یک دختر وطنز پرست
کیان/امتداد
یه دیوونه/هرکسی هستی یه دفه قد بکش از پشت نقاب
اسماعیل/از سنگ تا الماس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM