![]() |
![]() |
|
| وب نوشت های فرشاد شيرزادی - روزنامه نگار |
|
برای من شمعی روشن کن
هرکه هرجا عزیزی را از دست می دهد بلاواسطه در منقبت او سخن می راند. یکی از چای خوردنش می گوید، دیگری از به پا خاستن و خرامانش، بعدی از نوع نفس کشیدنش و دیگران این حرف ها را همیشه ستایش می کنند. اما اگر در این میان استثنایی برای کسی وجود داشته باشد چه باید کرد؟ اگر دوستی آن قدر بزرگ باشد که نتوان چیزی از او کم کرد چه باید به دیگران گفت؟ اگر نتوانی حرف قلبت را به دیگران بگویی چه باید بکنی؟ من هیچ معجزه ای نمی توانم بکنم تا در این میان حساب دوست از دست رفته ام را از عالم و آدم جدا کنم! فقط می توانم ساده بگویم تا شما باور کنید. من اغراق نمی کنم. کسانی که من را می شناسند می دانند هر آنچه هست را می گویم. شاید بد بگویم اما خوب اضافی معمولا به زبانم جاری نمی شود. خسرو کوهانی ۲۶ ساله اما همه چیز تمام بود. خوش سیما، زیبا، خوش هیکل و به قول مادرم اگر لباس ساده ای هم می پوشید باز در چشم دیگران بود. این ها که می گویم تازه سطح ماجراست. از دندان های صدف و نمکش که بگذرم باید به خصلت هاش اشاره کنم. به آنچه داشت... چند روزی ست که هرچه فکر می کنم تنها به این نتیجه می رسم که گویی دستی پنهان در کار است و اگر کسی دلی بی منت برای دوست داشتن آدم ها بخواهد باید برود. اگر شخصی چنان با طبیعت خالص و لخت عجین باشد، خلوص طبیعت زیستن او را به سود خود مصادره می کند. خسرو در چشم بود. همین طور که نگاهش می کردی می توانستی برانگیخته شدن حسادت خیلی ها را در ذهنت مجسم کنی. یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۸ هنگامی که از دیدن همسرش در تبریز به تهران باز می گردد، در ۱۲۰ کیلومتری تبریز و نزدیک هشت رود بر اثر سانحۀ رانندگی اتوبوسی که سرنشینش بود میان چشم های خواب و بیدار مسافران و رانندۀ مسموم(!)، تنها شخصی ست که در آن حادثه از میان همۀ مان رخت بر می بندد. دوستی ۱۱ سالۀ من با او که تک فرزند خانواده اش بود اینک انبوه خاطراتی را بر ذهن من به جای گذاشته که به دشواری طاقت فرسایی هم نمی توانم همه شان را به یکباره از یاد ببرم... شعر (گودال) درست برای حال و هوای این روزها نوشته شده است. با خواندش بیا و برای من شمعی ولو کوچک روشن کن! گودال گودال پاسکال عین حقیقت است: یک حفرۀ سیاه در گیجگاه راست.
-معمار پرتگاه- -مزدور یا سیامست- فرقی نمی کند؛ یک لحظه پیش فرصت گذشت
وقتی هنوز قهوه چیان در پیچ و تاب گردنه ها خفته اند در بیشه، مرغ های نگهبان آواز شامگاهی را تحویل داده اند پیش از طلوع روز حوادث و پیش از آنکه دیدۀ ما را جلپارۀ سیاه ببندد فرصت گذشت! حتی چهار عینک مشکی <<فرصت گذشت!>> را دانستند در گرگ و میش زود گذر برگشت بنز سیاه
گودال پاسکال در روشنا حقیقت دارد در تیرگی اعماق هم ترازند پس ما قرارمان در گرگ و میش بعدی! شعر از: م.ع.سپانلو
|
|
+ نوشته شده در
4 Sep 2009ساعت 17:1 توسط فرشاد شیرزادی|
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|