تبليغاتX
زيرسيگاری
وب نوشت های فرشاد شيرزادی - روزنامه نگار
 
سلام آقای نویسنده

رئیس

اسدالله امرایی

اسدالله امراییپس از عرض سلام و ارادت خواستم قلم‌اندازي مكتوب نمايم از باب عرض ادب. باري اگر احوالات اينجانب را خواستار باشيد بحمدلله و منه، سلامتي حاصل و برقرار است و ملالي نيست جز مفارقت حضرتعالي كه اميد است به زودي ديدار حاصل شود. از محسن خان سليماني سپاسگزارم كه اسباب آشنايي ما را فراهم آورد؛ پاس دوستي و لوطي‌گري همكلاسي قديم. راستي از آفتاب‌نشين‌هاي نشسته در غبار چه خبر.كتابي بي‌كلام مثل همين فيلم‌هاي صامت دوره چاپلين، اما گويا. ساندويچ موتوري با موتور گازي ركس بود گمانم. اين موتور ركس هم گويا روز و روزگاري براي خود حكومتي داشت. خوب مي‌دانيم كه ركس يكي از معاني‌اش شاه و سلطان بود. نگاه مهربانتان از پشت آن عينك دسته كائوچويي و قلب مهرباني كه دلش نمي‌آمد شلنگ تخته‌اندازي قلمي‌اش را به مسموميت‌هاي احتمالي ناشي از مصرف ساندويچ‌‌هاي تخم مرغ كه مي‌شد به پنچ ريال ناقابل بخري، اختصاص بدهد. آن وقت‌ها از‌ساندويچ‌هاي متري و لحاف تشكي خبري نبود؛ شكمي كه با پنج‌زار سير مي‌شد و با يك تومن سينما و تخمه‌اش به راه بود. حليم نمونه را از يك روز قبل بايد براي جمعه «رزرف»مي‌كرديم؛ البته اگر حليم خور بوديم.در روزگاري كه چرخ‌هاي زباله را قفل و زنجير مي‌كردند تا دزد نبرد و هنوز البته دستگاه دزدگير اختراع نشده بود و نمكي دوره‌گردي كه با الاغ در كوچه‌هاي تب‌زده داد مي‌زد: نمكيه، نمك! چه حالي داشت آن تصوير دعانويس و رمال سر خيابان كه؛ كل اگر طبيب بودي سر خود دوا نمودي. حالا كه آن‌قدر پررو شده‌اند ادعاي امامت و پيامبري و خدايي مي‌كنند. راستي از محمد رشيد طبلِ آتش چه خبر كه خاطرِ زري را مي‌خواست و عشق بي‌سرانجامش. گمانم توده‌اي بود پدرش كه وقتي از زندان آزاد شد حكمي را كه دژخيمان حكومت نظامي اجرا نكرده بودند خودش اجرا كرد و با تپانچه‌اي مغز خودش را پريشان كرد. از دختر عمو سيمين چه خبر با شوهر خلبان هركولش كه به امريكا رفت. لابد الان شوهرش توي يكي از اين برنامه هاي ماهواره‌اي در قالب نجات بخشي كه يك مرتبه مي‌خواهد با دو هزار هواپيما توي فرودگاه مهرآباد بنشيند، مايه خنده ارباب خرد است. جخ، مطرب‌هاي كاباره‌اي كه زري توي آن كار مي كرد هم شاهزاده شده‌اند و فاميلشان را عوض كرده‌اند. راستي چه مي‌شد رشيد مثل بچه آدم به سيمين بله مي‌گفت و اين‌قدر مصيبت نمي‌كشيد. رشيد البته آخر كاري رفت و نويسنده شد؛ نويسنده‌اي كه توي كوران مبارزه قرار داشت و براي آثارش سر و دست مي‌شكستند. تيراژ روزنامه‌اي كه توي‌ آن كار مي‌كرد ميليوني مي‌شد و چاپخانه از پس چاپ آن در يك نوبت برنمي‌آمد. هنوز اين روزنامه‌هاي رنگي نبودند. هنوز اي آقا كوتاه بپوش، وضعيت و تيراژ آن روزنامه را به جايي رسانده‌اند كه كاركنان هم روشان نمي‌شود، براي پاك كردن شيشه منازل به خانه ببرند. راستي از سروان يارزاولي چه خبر؟ آقاي «فلاني» قهرمان بازنشسته مفلوك داستان بي‌حادثه و ملال‌انگيز ما چه مي‌كند و كجاست؟ هم او كه توي صف دراز كنار ديگران ايستاده بود و حتي غر نمي‌زد، گمانم حالا ديگر اگر زنده باشد رفته فرم پر كرده تا سهام عدالت بگيرد يا روزنامه‌اي خريده و توي گوشه پاركي در آفتاب لميده و صدايش در نمي‌آيد. توي روزنامه عكس گنده‌اي از يك كارگردان مطرحي كه به ضرب و زور يكي دو فيلم تو بوق كرده‌اند چاپ شده. يكي مچ كارگردان ديگري را گرفته، كه اين فيلم و فلانت را از روي فيلم در پيتي هاليوود كش رفته‌اي و فقط هنرپيشه‌هاي تو به جاي برخي محصولات غيربهداشتي دوغ گازدار ميل مي‌كنند و گاز دوغ كه زياد مي‌شود آروغ مي‌زنند و سرشان گيج مي رود. كجايي آقاي شكرچيان‌ كه يادت به خير. خب اينها از بيكاري است اگر كار داشته باشند كه دوره نمي‌افتند پاچه اين و آن را بگيرند، مي‌نشينند فيلمشان را مي‌سازند مي‌فرستند اسكار بگيرد. بي‌كارند مي‌نشينند به اين و آن بد و بيراه مي‌گويند و گله مي‌كنند. البته از اين گله نمي‌كنند كه نانشان را به گرده آهو ببندد. از آن انتقاد مي‌كنند كه هم براي خودشان هزينه نداشته باشد هم بالاخره مورد تفقد قرار بگيرند؛ بخصوص كه‌ آن رقيب بالقوه است. ياد جلسات قصه‌خواني در ورودي پيش از تحريريه روزنامه اطلاعات در ضلع شمالي پارك شهر كه به خاطر وفور دخانيات لقبي داشت كه معذورم بدار، يا بالكن گلوله خورده‌اي كه هنوز سوراخ گلوله‌اش را نگرفته بودند با بشكه دويست ليتري ته سيگار. جلسات قصه‌خواني مجله دوران و خيلي از بچه‌هايي كه امروز براي خودشان نامي هستند. لقب رئيس را حميدرضا و قديري جا انداخته بودند ديگر همه به جاي شيرزادي مي‌گفتند رئيس. فقط هوشنگ گلشيري مي‌گفت رئيس شيرزادي و شيرش را مي‌كشيد.
الغرض مقصود از نگارش نامه، تجديد ارادتي است كه از قديم وجود داشته.زياده عرضي نيست.

چاپ شده در روزنامۀ فرهنگ آشتی- ۲۵/آذر/۸۷

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Mon 15 Dec 2008  |
 

سوسک/داستان کوتاه 

    فوت، فففوت. يك دو سه! یک دو سه! 

   شخصي كه ميكروفن دستش بود، با نوك انگشت وسطي دست چپش تلنگري به ميكروفون زد. صدا پخش شد و در سالن اوج گرفت. كت و شلوار مشكي شل و ولي که به تن داشت زیر نورِ نورافکن های میز خطابه کمی بور شده بود. ريش توري اش را خرت خرت خاراند. عينك مشكي فلزي‎اش را روي بینی جا‎به‎جا كرد. ليوان خالي و پارچ آب را گوشة ميز هل داد و چند قدمي از تريبون فاصله گرفت. سعي كرد يقة پيراهنش را زیرِ كت بي كراوات اندکی صاف کند. تلاشش فايده‎اي نداشت و يقه دوباره سرجايش برگشت.

   من رديف اول نشسته بودم. خانمي بالاي سكو رفت و پشت ميز خطابه ايستاد...      


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Sun 30 Nov 2008  |
 FARZIN SHIRZADI
فرزین شیرزادی

فرزین شیرزادی

عکس از: ابراهیم حیدری

 

اینکه آپ بلاگم به تأخیر افتاد و... همیشه بهانه هایی ست که ماها می آریم و آخرش هم می خواهیم ماجرا رو به یک شکلی فیصله بدیم و از زیر اون شانه خالی کنیم. من اما بهتره همچین کاری رو تکرار نکنم. برای آپ بلاگم می توانید خبر جلسه نقد کتاب "مأموریت روی آب" اثر فرزین شیرزادی (برادر منه دغل) را در خبرگزاری حیات  بخوانید.

برای دیدن گزارش تصویری این نشست هم در سایت خبری-تحلیلی نوید می توانید اینجا را کلیک کنید. 

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Sat 6 Sep 2008  |
 speed

speed

این که مهم نیست که روزها آفتاب می تابد

دخترها

و در شهر پول جریان دارد

چراغ ها روشن که می شود

کندتر می شود

و ما

تندتر

 

نوشت اول: استانبول - 2007/jun/5

نمایی از شهر استانبول

 

 

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Sun 22 Jun 2008  |
 لزج

چراغ های بولوار خاموش می شود

شب

کش می آید و ادامه اش را به روز می سپارد

مثل تو که کنار من کش می آیی و ادامه ات را می گذاری تا من ادامه دهم

کش و قوس در تختخواب

که با روشن شدن چراغ های بولوار

فاصله ها دارد

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Tue 29 Apr 2008  |
 Shirzadi
 علی اصغر شیرزادی

علی اصغر شیرزادی

عکس از: حسین کریم زاده

برای خواندن داستان کوتاه "خروس" از مجموعۀ "یک سکه در دو جیب" در "مداد سیاهاینجا را کلیک کنید.

قبل از اینکه داستان رو کلیک کنید باید بگم که من میان آثار منتشر شده پدرم، داستان "یک سکه در دو جیب" و "اندوه" را در همین مجموعه بیشتر از همه دوست دارم. فرزام و فرزین اما تا آنجا که یادم است رمان "طبل آتش" را بهترین کار او می دانند. از پسرخاله ام هم که بپرسید می گوید هیچ چیزی "طبل آتش" نمیشه. نمی دانم؛ شاید علتش این باشه که در آن مقطع بخش عمدۀ شهرت پدرم با انتشار همین رمان حاصل شد.

بگذریم. داستان "خروس" را در "مداد سیاه" بخوانید.    

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Mon 24 Mar 2008  |
 Gwen Stefani & Cascada
دیدن روی یک بچه اغلب حال خیلی ها رو به هم می زنه! منم جزو همین دسته ام. ولی توی عکس بچۀ Gwen Stefani انصافاً حسابی برازنده مادرشه. یعنی بهتره بگم از چنین مادر زیبا و پولداری بچه ای کمتر از این انتظار نمیره!

 

:Cascada

Everytime We Touch - Cascada:

I still hear your voice, when you sleep next to me. 

I still feel your touch in my dreams.
Forgive me my weakness, but I don't know why.
Without you it's hard to survive.

Cause everytime we touch, I get this feeling.
And everytime we kiss I swear I can fly.
Can't you feel my heart beat fast, I want this to last.
Need you by my side.
Cause everytime we touch, I feel this static.
And everytime we kiss, I reach for the sky.
Can't you hear my heart beat so
I can't let you go.
Want you in my life.

Your arms are my castle, your heart is my sky.
They wipe away tears that I cry.
The good and the bad times, we've been through them all.
You make me rise when I fall.

Cause everytime we touch, I get this feeling.
And everytime we kiss I swear I can fly.
Can't you feel my heart beat fast, I want this to last.
Need you by my side.
Cause everytime we touch, I feel this static.
And everytime we kiss, I reach for the sky.
Can't you hear my heart beat so
I can't let you go.
Want you in my life

Cause everytime we touch, I get this feeling.
And everytime we kiss I swear I can fly.
Can't you feel my heart beat fast, I want this to last.
Need you by my side

 

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Tue 18 Mar 2008  |
 merry christmas
گرچه آرزوی نيك داشتن ديرگاهی‌ست كهنه شده ولی به هر حال اميدوارم سال آرام و بدون دغدغه‌ای داشته باشيد.

 

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Tue 1 Jan 2008  |
 تو- روزنامه‌ و سال نو ميلادی
با نگاهی به مطلب قبليم شايد بگيد بازهم می‌خواد حرف‌های رمانتيك بزنه! اما نه... اين دفعه يك خرده فرق داره. می‌خواهم شعری رو تقديم به كسی كنم كه در اين دنيای كوچيك از هر كس و هر چيزی بيشتر دوستش دارم.

در آستانه سال نو اين شعر رو تقديم می‌كنم به "سين" كه غير از او هيچ كس نمی‌داند چگونه و چه قدر دوستش می‌دارم:

ماهيچه پشت ساق‌هات صندلی ننويی مرا تكان می‌دهد

صندلی ننويی ماهيچه پشت ساق‌هات را تكان می‌دهد

و من صفحات سياسی روزنامه صبح را ورق می‌زنم

صفحۀ روزنامه چهره مرا ورق می‌زند

لاك ناخن‌های پات رنگ عوض می‌كنند

ناخن‌های پات رنگ لاك را عوض می‌كنند

روی زمين راه می‌رويم

زمين زير ما راه می‌رود

روی تخت دراز به دراز دراز می‌كشيم

تخت دراز به دراز زير ما دراز می‌كشد

ما بر آغوش می‌كشيم هم را

آغوش ما را به هم می‌كشد

اينجای شعر سانسور می‌شود

سانسور همين جای شعر می‌شود

شعر نيمه تمام تمام می‌شود

نيمه تمام

تمامِ شعر می‌شود       

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Sat 22 Dec 2007  |
 خنديدن كه عيب نيست!
بعضی وقت‌ها خيلی چيزهای گذشته واسه آدم خنده‌دار می‌شه. نه برای اينكه فكر می‌كنيم مربوط به دوران جاهليتمونه. نه... واسه اينه كه در اون مقطع فكر می‌كرديم تجربه‌های اوليه‌مون نخستين تجربه‌هايی‌ست كه ميون همه آدم‌های كره زمين فقط ما به اون‌ها دست پيدا كرديم و صرفا مختص خودمونه. اصلا هم حتی به اندازه سر مويی حاضر نبوديم بپذيريم كه بنی بشری هم قبلا مشابه همين تجربه‌ها رو از سر گذرونده يا مثلا موقعيت‌های مشابه ما بارها براش تكراری شده! خيلی وقت‌ها آدم به همه چی می‌خنده. درست مثل اين شعر تابستان كه ۶ سال پيش نوشتمش.

برای خنديدن و خوندن اين شعر هم میتونيد اينجا رو كليك كنيد.

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Sat 8 Dec 2007  |
 امروز تولد علی اصغر شيرزادی ست
به عنوان هديه‌ای از طرف من به شماها، می‌تونم چند چيز خصوصی درباره پدرم رو باهاتون در ميون بگذارم:

پدرم سال‌هاست كه نسكافه رو تلخ می‌خوره و هنوز هم علاقه زيادی به تند رانندگی كردن در بزرگراههای تهران داره.

از سال ۱۹۹۰ كه من سر از تخم در آوردم و بازی‌های جام جهانی رو دنبال می‌كردم فهميدم او تيم ملی فوتبال ايتاليا رو دوست داره. برای بازی‌های آث.ميلان گاه لحظه شماری میكنه و اين روزهام فرانچسكو توتی رو قابل می‌دونه.

بازيكن مورد علاقه‌اش تيری هانريه و بازيگری و كارگردانی شون پن رو ارج میگذاره.

بازم اگه پا بده "تنهايی" كنی‌جی يا "جاده ابريشم" كيتارو گوش ميده.

و از همه مهم‌تر اينكه ما او رو با لفظ جمع خطاب می‌كنيم.

من برای روز تولدش يه دستمال گردن براش گرفتم كه طرح زنجير و سكه روشه.

براي ديدن تولد او در خبرگزاری كتاب ايران (ايبنا) اينجا را كليك كنيد.

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Tue 20 Nov 2007  |
 Nelly Furtado - Say It Right

In the day
In the night
Say it right
Say it all
You either got it
Or you don't
You either stand or you fall
When your will is broken
When it slips from your hand
When there's no time for joking
There's a hole in the plan

Oh you don't mean nothing at all to me
No you don't mean nothing at all to me
But you got what it takes to set me free
Oh you could mean everything to me

I can't say that I'm not lost and at fault
I can't say that I don't love the light and the dark
I can't say that I don't know that I am alive
And all of what I feel I could show
You tonight you tonight

Oh you don't mean nothing at all to me
No you don't mean nothing at all to me
But you got what it takes to set me free
Oh you could mean everything to me

From my hands I could give you
Something that I made
From my mouth I could sing you another brick that I laid
From my body I could show you a place God knows
You should know the space is holy
Do you really want to go?


 

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Wed 17 Oct 2007  |
 با احتساب سابقه سه ساله‌اش در پرشین‌بلاگ
زيرسيگاری چهار ساله شد.

سها اولين كسی بود كه در 14 مهر 1382 روی بلاگ من كامنت گذاشت و ورود مرا به اين دنيای مجازی تبريك گفت.

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Sat 6 Oct 2007  |
 رمانتيك‌های تكراری
من در توام

و تو در من

چه زيباست وقتی كه همديگر را

در آغوش می‌كشيم

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Tue 25 Sep 2007  |
 سالاد تيغ
     خيلی وقته كه دوست داشتم شما رو به يك سالاد دعوت كنم. دستور طبخ سالاد رو از دوستم دزديدم كه البته اون هم از يه خارجی بلند كرده بود. يعنی دوستم به خارجيه خيانت كرد و منم به اون. نمی دونم نظر شما اساسا درمورد خيانت چيه. ولی خب. دست خودم كه نبود. يه لحظه از خود بی خود شدم. نمی دونم چی بگم... شيطون گولم زد يا من شيطونو... اصلا شما چی كار اين حرفا دارين. بفرماييد سالادتونو ميل كنيد.

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Wed 12 Sep 2007  |
 مؤدبانه:
براي "دوستت دارم" زود است

بسيار هم زود

هنوز هم پياده‌روهايی هست كه با هم نرفته‌‌ايم

حرف‌هايی كه نگفته‌ايم و نشنيده‌ايم

و دوستت دارم‌هايی كه

نچشيده‌ايم...

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Sun 2 Sep 2007  |
 آفتابگردان
 

همه بهانه آفتابگردانی‌ست كه از باران چيده‌ام

خواستی صبح بيا

و گرنه تا تماشای پريدن آخرين آفتاب

 

می‌دانی كه باران‌های انتظار

بهانه پرپر دارند

و آفتابگردان

هميشه نيست!

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Mon 20 Aug 2007  |
 سگ كوچولوی من و يك صبحانه فقيرانه
 

لوسی

يك استخوان خشك كه اين‌قدر تشكر نمی‌خواهد

دختر سياه زشت

خودت را لوس نكن

تو بهترينی

كاش خودم شوهرت می‌شدم

مهريه: ۱۳۸۶ استخوان

 

(از دفتر خاطرات پسرك شيطونِ بازيگوش)  




 

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Thu 9 Aug 2007  |
 يك نگاه

 

براي ديدن يكی از گفت‌وگوهام با خبرگزاری دانشجويان ايران(ايسنا) اينجا را كليك كنيد.

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Sun 5 Aug 2007  |
 سانتی مانتال
 

زنگ بزن كه اگر زنگ نزنی

بيهوده

به تو فكر می‌كنم

|+| نوشته شده توسط Farshad Shirzadi در Sat 4 Aug 2007  |
 
 
بالا