تبليغاتX
زيرسيگاری
وب نوشت های فرشاد شيرزادی - روزنامه نگار

اين وبلاگ به پايان رسيد

+ نوشته شده در  5 Dec 2011ساعت 0:23  توسط فرشاد شیرزادی| 
برگزیدگان هفدهمین جشنواره مطبوعات

برای خواندن خبر در پارسا اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  13 Jun 2011ساعت 20:16  توسط فرشاد شیرزادی| 

تقدیر از پنج اثر رونمایی شده

برای خواندن خبر به ادامه مطلب بروید

برای دیدن خبر در خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) اینجا را کلیک کنید

برای دیدن گزارش تصویری اینجا را کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  23 May 2011ساعت 20:31  توسط فرشاد شیرزادی| 

 

+ نوشته شده در  25 Aug 2010ساعت 22:31  توسط فرشاد شیرزادی| 

خسرو در من زنده است

     شروع زندگی پایان زندگی ست و پایان یک زندگی هم می تواند شروع زندگی ای دیگر باشد.

     واژه و زبان، وسیلۀ ارتباط انسان است و انسان البته اگر نخواهد از آن استفاده کند -چنین فرضی محال است- در می ماند. واژه و زبان اما نمی توانند در رساندن بار معنایی و مفهوم دقیق یک کلمه، چنان که انتظار می رود مؤثر باشند. این موضوع در مورد همۀ زبان ها گویاست. برای انتقال دقیق مفهوم، ناچار یا باید به شکل تکراری و کاربردی واژگان بسنده کرد یا ایجاد مفهوم جدید را در یک زبان از استاد آن زبان -نویسندگان حرفه ای آن زبان؛ داستان نویسان، رمان نویسان قدر اول و خالقان اصلی معنا در آن زبان- جست. بعد از این ماجرای ادراک پیش می آید و اینکه هر که از هرچه، می تواند ادراکی مختص خود داشته باشد. تولیدات ادبی، هنری، سینمایی از همین روست که با تنوع اندیشه آفرینشگرانشان، به طور انبوه تولید می شوند و برای القاء یک مفهوم به میان می آیند. مادامی که اندیشه و اثر هنری در این کرۀ خاکی تولید می شود و کسانی مستقیماً تولید فکر می کنند، زبان، با توجه به عنصر زمان، از خودِ انسان عقب می ماند و بهتر است بگوییم در عالی ترین شکل، در پی گام های او به کشف آنچه آدمی یافته می پردازد.

     اندوه، مفهومی ست کلی. نمی توان آن را با دیگری تقسیم کرد مگر با خلق اثر هنری-بگذار ادبی یا سینمایی یا هرچه دلت می خواهد-. پیشتر، این را نمی دانستم تا به امروز. یعنی تا وقتی دچار اندوه نشده باشی نمی توانی از آن بنویسی چرا که اصلا درکش نکرده ای. از طرف دیگر اندوه تو با اندوه دیگری فرق دارد. یکسره. فقط در زبان است که برای همه یک اسم دارد. درست مثل غربت که میلیاردها انسان می توانند از آن میلیاردها تلقی داشته باشند.

     در انتقال یک اندوه خاص فقط به ناچار باید اثر خلق کرد. اگر باراک حسین اوباما هم باشی نمی توانی در انتقال اندوهت پشت تریبون چیزی به دیگران بگویی. پس باید یک دسته کاغذ سفید در دست داشته باشی یا چند فیلم خام. 

    خسرو کوهانی را دیگر همه تان شناخته اید. دوستی بود که با رفتنش به من اندوه را فهماند. در حالی که خودش همیشه شاد بود و با دیدنش همیشه مرا شاد می کرد. دوستی من با او بیش از پیش و در آستانۀ دوازدهمین سال دوستی مان به سوی استحکام و صمیمیت هرچه بیشتر می رفت. وقتی به سوی مستقل شدن و مستقل فکر کردن نزدیک می شوید، شخصیت مستقل دیگری هم به میان می آید. برای ما درک شخصیت مستقل یکدیگر در عین نوعی یگانگی عمیقاً انسانی جهت دهندۀ دوستی بود. حرف نمی زدیم اما می دانستیم که دوستی ای طولانی با هم خواهیم داشت. وقتی از همسرش حرف می زد این آینده در ذهن من رنگ می گرفت و اینکه ما چند بار مثلاً می خواهیم چهار نفری بیرون برویم؟ احتمالاً نمی شود شمرد!

     «زندگی خاموش» اثر موریس اشر

     با پدر و مادر یکدیگر بسیار صمیمی بودیم و برای من همین جای شگفتی داشت که به حیث مستقل شدن، دوستی ما چند برابر دیگر می خواهد صمیمی تر شود؟ این در حالی ست که همین رابطۀ نخست ما با خانوادۀ یکدیگر هم برای خیلی ها اصلاً قابل تصور نیست.

     تهران را با هم زیر پایمان گذاشتیم حالا تهران زیر پاهای من است و او دیگر نیست. گاه شروع زندگی پایان زندگی ست و گاه پایان یک زندگی شروع زندگی ای دیگر. برای خسرو اما پایان زندگی بسیار زود بود و برای اطرفیانش  ادامۀ زندگی بدون او و به شکل و شیوه ای دیگر، بسیار بهت آور! هر چه فکر می کنم این روزها، گمان می برم که  زندگی اش کاملاً تمام نشد. خسرو زنده است. خسرو در من زنده است. لابد سرنوشت چنان بود که زندگی اش چنین، آبنده را پی گیرد.

 

+ نوشته شده در  13 Oct 2009ساعت 4:25  توسط فرشاد شیرزادی| 

برای من شمعی روشن کن

خسرو کوهانی

      هرکه هرجا عزیزی را از دست می دهد بلاواسطه در منقبت او سخن می راند. یکی از چای خوردنش می گوید، دیگری از به پا خاستن و خرامانش، بعدی از نوع نفس کشیدنش و دیگران این حرف ها را همیشه ستایش می کنند.

    اما اگر در این میان استثنایی برای کسی وجود داشته باشد چه باید کرد؟ اگر دوستی آن قدر بزرگ باشد که نتوان چیزی از او کم کرد چه باید به دیگران گفت؟ اگر نتوانی حرف قلبت را به دیگران بگویی چه باید بکنی؟

    من هیچ معجزه ای نمی توانم بکنم تا در این میان حساب دوست از دست رفته ام را از عالم و آدم جدا کنم! فقط می توانم ساده بگویم تا شما باور کنید. من اغراق نمی کنم. کسانی که من را می شناسند می دانند هر آنچه هست را می گویم. شاید بد بگویم اما خوب اضافی معمولا به زبانم جاری نمی شود.

    خسرو کوهانی ۲۶ ساله اما همه چیز تمام بود. خوش سیما، زیبا، خوش هیکل و به قول مادرم اگر لباس ساده ای هم می پوشید باز در چشم دیگران بود. این ها که می گویم تازه سطح ماجراست. از دندان های صدف و نمکش که بگذرم باید به خصلت هاش اشاره کنم. به آنچه داشت... چند روزی ست که هرچه فکر می کنم تنها به این نتیجه می رسم که گویی دستی پنهان در کار است و اگر کسی دلی بی منت برای دوست داشتن آدم ها بخواهد باید برود. اگر شخصی چنان با طبیعت خالص و لخت عجین باشد، خلوص طبیعت زیستن او را به سود خود مصادره می کند. خسرو در چشم بود. همین طور که نگاهش می کردی می توانستی برانگیخته شدن حسادت خیلی ها را در ذهنت مجسم کنی.

    یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۸ هنگامی که از دیدن همسرش در تبریز به تهران باز می گردد، در ۱۲۰ کیلومتری تبریز و نزدیک هشت رود بر اثر سانحۀ رانندگی اتوبوسی که سرنشینش بود میان  چشم های خواب و بیدار مسافران و رانندۀ مسموم(!)، تنها شخصی ست که در آن حادثه از میان همۀ مان رخت بر می بندد. دوستی ۱۱ سالۀ من با او که تک فرزند خانواده اش بود اینک انبوه خاطراتی را بر ذهن من به جای گذاشته که به دشواری طاقت فرسایی هم نمی توانم همه شان را به یکباره از یاد ببرم... 

    شعر (گودال) درست برای حال و هوای این روزها نوشته شده است. با خواندش بیا و برای من شمعی ولو کوچک روشن کن!

 گودال

گودال پاسکال عین حقیقت است:

یک حفرۀ سیاه در گیجگاه راست.

 

-معمار پرتگاه-

-مزدور یا سیامست-

               فرقی نمی کند؛

یک لحظه پیش

فرصت گذشت

 

وقتی هنوز قهوه چیان

در پیچ و تاب گردنه ها خفته اند

در بیشه، مرغ های نگهبان

آواز شامگاهی را تحویل داده اند

پیش از طلوع روز حوادث

و پیش از آنکه دیدۀ ما را

جلپارۀ سیاه ببندد

               فرصت گذشت!

حتی چهار عینک مشکی

<<فرصت گذشت!>> را دانستند

در گرگ و میش زود گذر

برگشت

بنز سیاه

 

گودال پاسکال

در روشنا حقیقت دارد

در تیرگی

اعماق هم ترازند

پس ما قرارمان

در گرگ و میش بعدی!

شعر از: م.ع.سپانلو

       

+ نوشته شده در  4 Sep 2009ساعت 17:1  توسط فرشاد شیرزادی| 
سلام آقای نویسنده

رئیس

اسدالله امرایی

اسدالله امراییپس از عرض سلام و ارادت خواستم قلم‌اندازي مكتوب نمايم از باب عرض ادب. باري اگر احوالات اينجانب را خواستار باشيد بحمدلله و منه، سلامتي حاصل و برقرار است و ملالي نيست جز مفارقت حضرتعالي كه اميد است به زودي ديدار حاصل شود. از محسن خان سليماني سپاسگزارم كه اسباب آشنايي ما را فراهم آورد؛ پاس دوستي و لوطي‌گري همكلاسي قديم. راستي از آفتاب‌نشين‌هاي نشسته در غبار چه خبر.كتابي بي‌كلام مثل همين فيلم‌هاي صامت دوره چاپلين، اما گويا. ساندويچ موتوري با موتور گازي ركس بود گمانم. اين موتور ركس هم گويا روز و روزگاري براي خود حكومتي داشت. خوب مي‌دانيم كه ركس يكي از معاني‌اش شاه و سلطان بود. نگاه مهربانتان از پشت آن عينك دسته كائوچويي و قلب مهرباني كه دلش نمي‌آمد شلنگ تخته‌اندازي قلمي‌اش را به مسموميت‌هاي احتمالي ناشي از مصرف ساندويچ‌‌هاي تخم مرغ كه مي‌شد به پنچ ريال ناقابل بخري، اختصاص بدهد. آن وقت‌ها از‌ساندويچ‌هاي متري و لحاف تشكي خبري نبود؛ شكمي كه با پنج‌زار سير مي‌شد و با يك تومن سينما و تخمه‌اش به راه بود. حليم نمونه را از يك روز قبل بايد براي جمعه «رزرف»مي‌كرديم؛ البته اگر حليم خور بوديم.در روزگاري كه چرخ‌هاي زباله را قفل و زنجير مي‌كردند تا دزد نبرد و هنوز البته دستگاه دزدگير اختراع نشده بود و نمكي دوره‌گردي كه با الاغ در كوچه‌هاي تب‌زده داد مي‌زد: نمكيه، نمك! چه حالي داشت آن تصوير دعانويس و رمال سر خيابان كه؛ كل اگر طبيب بودي سر خود دوا نمودي. حالا كه آن‌قدر پررو شده‌اند ادعاي امامت و پيامبري و خدايي مي‌كنند. راستي از محمد رشيد طبلِ آتش چه خبر كه خاطرِ زري را مي‌خواست و عشق بي‌سرانجامش. گمانم توده‌اي بود پدرش كه وقتي از زندان آزاد شد حكمي را كه دژخيمان حكومت نظامي اجرا نكرده بودند خودش اجرا كرد و با تپانچه‌اي مغز خودش را پريشان كرد. از دختر عمو سيمين چه خبر با شوهر خلبان هركولش كه به امريكا رفت. لابد الان شوهرش توي يكي از اين برنامه هاي ماهواره‌اي در قالب نجات بخشي كه يك مرتبه مي‌خواهد با دو هزار هواپيما توي فرودگاه مهرآباد بنشيند، مايه خنده ارباب خرد است. جخ، مطرب‌هاي كاباره‌اي كه زري توي آن كار مي كرد هم شاهزاده شده‌اند و فاميلشان را عوض كرده‌اند. راستي چه مي‌شد رشيد مثل بچه آدم به سيمين بله مي‌گفت و اين‌قدر مصيبت نمي‌كشيد. رشيد البته آخر كاري رفت و نويسنده شد؛ نويسنده‌اي كه توي كوران مبارزه قرار داشت و براي آثارش سر و دست مي‌شكستند. تيراژ روزنامه‌اي كه توي‌ آن كار مي‌كرد ميليوني مي‌شد و چاپخانه از پس چاپ آن در يك نوبت برنمي‌آمد. هنوز اين روزنامه‌هاي رنگي نبودند. هنوز اي آقا كوتاه بپوش، وضعيت و تيراژ آن روزنامه را به جايي رسانده‌اند كه كاركنان هم روشان نمي‌شود، براي پاك كردن شيشه منازل به خانه ببرند. راستي از سروان يارزاولي چه خبر؟ آقاي «فلاني» قهرمان بازنشسته مفلوك داستان بي‌حادثه و ملال‌انگيز ما چه مي‌كند و كجاست؟ هم او كه توي صف دراز كنار ديگران ايستاده بود و حتي غر نمي‌زد، گمانم حالا ديگر اگر زنده باشد رفته فرم پر كرده تا سهام عدالت بگيرد يا روزنامه‌اي خريده و توي گوشه پاركي در آفتاب لميده و صدايش در نمي‌آيد. توي روزنامه عكس گنده‌اي از يك كارگردان مطرحي كه به ضرب و زور يكي دو فيلم تو بوق كرده‌اند چاپ شده. يكي مچ كارگردان ديگري را گرفته، كه اين فيلم و فلانت را از روي فيلم در پيتي هاليوود كش رفته‌اي و فقط هنرپيشه‌هاي تو به جاي برخي محصولات غيربهداشتي دوغ گازدار ميل مي‌كنند و گاز دوغ كه زياد مي‌شود آروغ مي‌زنند و سرشان گيج مي رود. كجايي آقاي شكرچيان‌ كه يادت به خير. خب اينها از بيكاري است اگر كار داشته باشند كه دوره نمي‌افتند پاچه اين و آن را بگيرند، مي‌نشينند فيلمشان را مي‌سازند مي‌فرستند اسكار بگيرد. بي‌كارند مي‌نشينند به اين و آن بد و بيراه مي‌گويند و گله مي‌كنند. البته از اين گله نمي‌كنند كه نانشان را به گرده آهو ببندد. از آن انتقاد مي‌كنند كه هم براي خودشان هزينه نداشته باشد هم بالاخره مورد تفقد قرار بگيرند؛ بخصوص كه‌ آن رقيب بالقوه است. ياد جلسات قصه‌خواني در ورودي پيش از تحريريه روزنامه اطلاعات در ضلع شمالي پارك شهر كه به خاطر وفور دخانيات لقبي داشت كه معذورم بدار، يا بالكن گلوله خورده‌اي كه هنوز سوراخ گلوله‌اش را نگرفته بودند با بشكه دويست ليتري ته سيگار. جلسات قصه‌خواني مجله دوران و خيلي از بچه‌هايي كه امروز براي خودشان نامي هستند. لقب رئيس را حميدرضا و قديري جا انداخته بودند ديگر همه به جاي شيرزادي مي‌گفتند رئيس. فقط هوشنگ گلشيري مي‌گفت رئيس شيرزادي و شيرش را مي‌كشيد.
الغرض مقصود از نگارش نامه، تجديد ارادتي است كه از قديم وجود داشته.زياده عرضي نيست.

چاپ شده در روزنامۀ فرهنگ آشتی- ۲۵/آذر/۸۷

+ نوشته شده در  15 Dec 2008ساعت 15:17  توسط فرشاد شیرزادی| 

سوسک/داستان کوتاه 

    فوت، فففوت. يك دو سه! یک دو سه! 

   شخصي كه ميكروفن دستش بود، با نوك انگشت وسطي دست چپش تلنگري به ميكروفون زد. صدا پخش شد و در سالن اوج گرفت. كت و شلوار مشكي شل و ولي که به تن داشت زیر نورِ نورافکن های میز خطابه کمی بور شده بود. ريش توري اش را خرت خرت خاراند. عينك مشكي فلزي‎اش را روي بینی جا‎به‎جا كرد. ليوان خالي و پارچ آب را گوشة ميز هل داد و چند قدمي از تريبون فاصله گرفت. سعي كرد يقة پيراهنش را زیرِ كت بي كراوات اندکی صاف کند. تلاشش فايده‎اي نداشت و يقه دوباره سرجايش برگشت.

   من رديف اول نشسته بودم. خانمي بالاي سكو رفت و پشت ميز خطابه ايستاد...      


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  30 Nov 2008ساعت 4:15  توسط فرشاد شیرزادی| 

speed

این که مهم نیست که روزها آفتاب می تابد

دخترها

و در شهر پول جریان دارد

چراغ ها روشن که می شود

کندتر می شود

و ما

تندتر

 

نوشت اول: استانبول - 2007/jun/5

نمایی از شهر استانبول

 

 

+ نوشته شده در  22 Jun 2008ساعت 21:4  توسط فرشاد شیرزادی| 

چراغ های بولوار خاموش می شود

شب

کش می آید و ادامه اش را به روز می سپارد

مثل تو که کنار من کش می آیی و ادامه ات را می گذاری تا من ادامه دهم

کش و قوس در تختخواب

که با روشن شدن چراغ های بولوار

فاصله ها دارد

+ نوشته شده در  29 Apr 2008ساعت 1:37  توسط فرشاد شیرزادی| 
 علی اصغر شیرزادی

علی اصغر شیرزادی

عکس از: حسین کریم زاده

برای خواندن داستان کوتاه "خروس" از مجموعۀ "یک سکه در دو جیب" در "مداد سیاهاینجا را کلیک کنید.

قبل از اینکه داستان رو کلیک کنید باید بگم که من میان آثار منتشر شده پدرم، داستان "یک سکه در دو جیب" و "اندوه" را در همین مجموعه بیشتر از همه دوست دارم. فرزام و فرزین اما تا آنجا که یادم است رمان "طبل آتش" را بهترین کار او می دانند. از پسرخاله ام هم که بپرسید می گوید هیچ چیزی "طبل آتش" نمیشه. نمی دانم؛ شاید علتش این باشه که در آن مقطع بخش عمدۀ شهرت پدرم با انتشار همین رمان حاصل شد.

بگذریم. داستان "خروس" را در "مداد سیاه" بخوانید.    

+ نوشته شده در  24 Mar 2008ساعت 12:30  توسط فرشاد شیرزادی| 

Everytime We Touch - Cascada:

I still hear your voice, when you sleep next to me. 

I still feel your touch in my dreams.
Forgive me my weakness, but I don't know why.
Without you it's hard to survive.

Cause everytime we touch, I get this feeling.
And everytime we kiss I swear I can fly.
Can't you feel my heart beat fast, I want this to last.
Need you by my side.
Cause everytime we touch, I feel this static.
And everytime we kiss, I reach for the sky.
Can't you hear my heart beat so
I can't let you go.
Want you in my life.

Your arms are my castle, your heart is my sky.
They wipe away tears that I cry.
The good and the bad times, we've been through them all.
You make me rise when I fall.

Cause everytime we touch, I get this feeling.
And everytime we kiss I swear I can fly.
Can't you feel my heart beat fast, I want this to last.
Need you by my side.
Cause everytime we touch, I feel this static.
And everytime we kiss, I reach for the sky.
Can't you hear my heart beat so
I can't let you go.
Want you in my life

Cause everytime we touch, I get this feeling.
And everytime we kiss I swear I can fly.
Can't you feel my heart beat fast, I want this to last.
Need you by my side

 

+ نوشته شده در  18 Mar 2008ساعت 8:56  توسط فرشاد شیرزادی| 
گرچه آرزوی نيك داشتن ديرگاهی‌ست كهنه شده ولی به هر حال اميدوارم سال آرام و بدون دغدغه‌ای داشته باشيد.

 

+ نوشته شده در  1 Jan 2008ساعت 2:51  توسط فرشاد شیرزادی| 
بعضی وقت‌ها خيلی چيزهای گذشته واسه آدم خنده‌دار می‌شه. نه برای اينكه فكر می‌كنيم مربوط به دوران جاهليتمونه. نه... واسه اينه كه در اون مقطع فكر می‌كرديم تجربه‌های اوليه‌مون نخستين تجربه‌هايی‌ست كه ميون همه آدم‌های كره زمين فقط ما به اون‌ها دست پيدا كرديم و صرفا مختص خودمونه. اصلا هم حتی به اندازه سر مويی حاضر نبوديم بپذيريم كه بنی بشری هم قبلا مشابه همين تجربه‌ها رو از سر گذرونده يا مثلا موقعيت‌های مشابه ما بارها براش تكراری شده! خيلی وقت‌ها آدم به همه چی می‌خنده. درست مثل اين شعر تابستان كه ۶ سال پيش نوشتمش.

برای خنديدن و خوندن اين شعر هم میتونيد اينجا رو كليك كنيد.

+ نوشته شده در  8 Dec 2007ساعت 2:23  توسط فرشاد شیرزادی| 
به عنوان هديه‌ای از طرف من به شماها، می‌تونم چند چيز خصوصی درباره پدرم رو باهاتون در ميون بگذارم:

پدرم سال‌هاست كه نسكافه رو تلخ می‌خوره و هنوز هم علاقه زيادی به تند رانندگی كردن در بزرگراههای تهران داره.

از سال ۱۹۹۰ كه من سر از تخم در آوردم و بازی‌های جام جهانی رو دنبال می‌كردم فهميدم او تيم ملی فوتبال ايتاليا رو دوست داره. برای بازی‌های آث.ميلان گاه لحظه شماری میكنه و اين روزهام فرانچسكو توتی رو قابل می‌دونه.

بازيكن مورد علاقه‌اش تيری هانريه و بازيگری و كارگردانی شون پن رو ارج میگذاره.

بازم اگه پا بده "تنهايی" كنی‌جی يا "جاده ابريشم" كيتارو گوش ميده.

و از همه مهم‌تر اينكه ما او رو با لفظ جمع خطاب می‌كنيم.

من برای روز تولدش يه دستمال گردن براش گرفتم كه طرح زنجير و سكه روشه.

براي ديدن تولد او در خبرگزاری كتاب ايران (ايبنا) اينجا را كليك كنيد.

+ نوشته شده در  20 Nov 2007ساعت 0:0  توسط فرشاد شیرزادی| 

In the day
In the night
Say it right
Say it all
You either got it
Or you don't
You either stand or you fall
When your will is broken
When it slips from your hand
When there's no time for joking
There's a hole in the plan

Oh you don't mean nothing at all to me
No you don't mean nothing at all to me
But you got what it takes to set me free
Oh you could mean everything to me

I can't say that I'm not lost and at fault
I can't say that I don't love the light and the dark
I can't say that I don't know that I am alive
And all of what I feel I could show
You tonight you tonight

Oh you don't mean nothing at all to me
No you don't mean nothing at all to me
But you got what it takes to set me free
Oh you could mean everything to me

From my hands I could give you
Something that I made
From my mouth I could sing you another brick that I laid
From my body I could show you a place God knows
You should know the space is holy
Do you really want to go?


 

+ نوشته شده در  17 Oct 2007ساعت 15:34  توسط فرشاد شیرزادی| 
زيرسيگاری چهار ساله شد.

سها اولين كسی بود كه در 14 مهر 1382 روی بلاگ من كامنت گذاشت و ورود مرا به اين دنيای مجازی تبريك گفت.

+ نوشته شده در  6 Oct 2007ساعت 20:30  توسط فرشاد شیرزادی| 
من در توام

و تو در من

چه زيباست وقتی كه همديگر را

در آغوش می‌كشيم

+ نوشته شده در  25 Sep 2007ساعت 18:1  توسط فرشاد شیرزادی| 
     خيلی وقته كه دوست داشتم شما رو به يك سالاد دعوت كنم. دستور طبخ سالاد رو از دوستم دزديدم كه البته اون هم از يه خارجی بلند كرده بود. يعنی دوستم به خارجيه خيانت كرد و منم به اون. نمی دونم نظر شما اساسا درمورد خيانت چيه. ولی خب. دست خودم كه نبود. يه لحظه از خود بی خود شدم. نمی دونم چی بگم... شيطون گولم زد يا من شيطونو... اصلا شما چی كار اين حرفا دارين. بفرماييد سالادتونو ميل كنيد.

+ نوشته شده در  12 Sep 2007ساعت 4:3  توسط فرشاد شیرزادی| 
براي "دوستت دارم" زود است

بسيار هم زود

هنوز هم پياده‌روهايی هست كه با هم نرفته‌‌ايم

حرف‌هايی كه نگفته‌ايم و نشنيده‌ايم

و دوستت دارم‌هايی كه

نچشيده‌ايم...

+ نوشته شده در  2 Sep 2007ساعت 2:18  توسط فرشاد شیرزادی| 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
خسرو در من زنده است
برای من شمعی روشن کن
اسماعیل/تولدی دیگر...
محسن اصفهانی: خسرو کوهانی رفت
خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند و از تو تمنای دعایی دارد
مازیار فرازنه/به یاد خسرو کوهانی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
11/22/2011 - 12/21/2011
5/22/2011 - 6/21/2011
8/23/2010 - 9/22/2010
9/23/2009 - 10/22/2009
8/23/2009 - 9/22/2009
11/21/2008 - 12/20/2008
6/21/2008 - 7/21/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
9/23/2007 - 10/22/2007
8/23/2007 - 9/22/2007
7/23/2007 - 8/22/2007
لیست طلایی قلب من:
فرزام شيرزادی/مدادسياه
نيوشا شيرزادي/صورتي هاي نيوشا
سيامك گلشيری
عباس حبيبی/مرده‌نگار
ايمان مهدی‌زاده/نماشعر
دكترعطاءالله‌مهاجراني/مكتوب
فرامرزسيدآقايی/خرچنگ‌قورباغه
ليلا ملك‌محمدی/ناخوانا
زمان مهدی‌زاده/مسافر زمان
امین بزرگیان/تجربه زیسته
داود ملک‌زاده/تهران...
امیرحسام/قِل‌قلِ‌قِلقِلی
مريم آموسا/با كره اسب‌ها...
مرجان/نقطه آبی
ابوذر.ق/masais
الهام/جيك‌جيك‌های‌‌الهام
ابرك
اسيرغم
بی حجاب
سنجاقک
korea stars
یاسمن/عاشق شدن چه سخته!
زیباترین داستانهای احساسی و عاشقانه
آبی آسمانی
فصل بیداری
سنگ صبور/هیچکس ارزش اشکاتو نداره
شایان/غبار فرشته
ساویز/طنز نوشته های یک دختر وطنز پرست
کیان/امتداد
یه دیوونه/هرکسی هستی یه دفه قد بکش از پشت نقاب
اسماعیل/از سنگ تا الماس
اجناس شگفت انگیز و ارزان
همدلان
مينا طهراني/پنجه طلا
آيدا/حجم بي انتهاي تنهايي
king of music
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM