![]() |
![]() |
|
| وب نوشت های فرشاد شيرزادی - روزنامه نگار |
|
اين وبلاگ به پايان رسيد |
|
+ نوشته شده در
5 Dec 2011ساعت 0:23 توسط فرشاد شیرزادی|
|
|
+ نوشته شده در
13 Jun 2011ساعت 20:16 توسط فرشاد شیرزادی|
|
|
تقدیر از پنج اثر رونمایی شده برای خواندن خبر به ادامه مطلب بروید
برای دیدن خبر در خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) اینجا را کلیک کنید برای دیدن گزارش تصویری اینجا را کلیک کنید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
23 May 2011ساعت 20:31 توسط فرشاد شیرزادی|
|
|
|
+ نوشته شده در
25 Aug 2010ساعت 22:31 توسط فرشاد شیرزادی|
|
|
خسرو در من زنده است شروع زندگی پایان زندگی ست و پایان یک زندگی هم می تواند شروع زندگی ای دیگر باشد. واژه و زبان، وسیلۀ ارتباط انسان است و انسان البته اگر نخواهد از آن استفاده کند -چنین فرضی محال است- در می ماند. واژه و زبان اما نمی توانند در رساندن بار معنایی و مفهوم دقیق یک کلمه، چنان که انتظار می رود مؤثر باشند. این موضوع در مورد همۀ زبان ها گویاست. برای انتقال دقیق مفهوم، ناچار یا باید به شکل تکراری و کاربردی واژگان بسنده کرد یا ایجاد مفهوم جدید را در یک زبان از استاد آن زبان -نویسندگان حرفه ای آن زبان؛ داستان نویسان، رمان نویسان قدر اول و خالقان اصلی معنا در آن زبان- جست. بعد از این ماجرای ادراک پیش می آید و اینکه هر که از هرچه، می تواند ادراکی مختص خود داشته باشد. تولیدات ادبی، هنری، سینمایی از همین روست که با تنوع اندیشه آفرینشگرانشان، به طور انبوه تولید می شوند و برای القاء یک مفهوم به میان می آیند. مادامی که اندیشه و اثر هنری در این کرۀ خاکی تولید می شود و کسانی مستقیماً تولید فکر می کنند، زبان، با توجه به عنصر زمان، از خودِ انسان عقب می ماند و بهتر است بگوییم در عالی ترین شکل، در پی گام های او به کشف آنچه آدمی یافته می پردازد. اندوه، مفهومی ست کلی. نمی توان آن را با دیگری تقسیم کرد مگر با خلق اثر هنری-بگذار ادبی یا سینمایی یا هرچه دلت می خواهد-. پیشتر، این را نمی دانستم تا به امروز. یعنی تا وقتی دچار اندوه نشده باشی نمی توانی از آن بنویسی چرا که اصلا درکش نکرده ای. از طرف دیگر اندوه تو با اندوه دیگری فرق دارد. یکسره. فقط در زبان است که برای همه یک اسم دارد. درست مثل غربت که میلیاردها انسان می توانند از آن میلیاردها تلقی داشته باشند. در انتقال یک اندوه خاص فقط به ناچار باید اثر خلق کرد. اگر باراک حسین اوباما هم باشی نمی توانی در انتقال اندوهت پشت تریبون چیزی به دیگران بگویی. پس باید یک دسته کاغذ سفید در دست داشته باشی یا چند فیلم خام. خسرو کوهانی را دیگر همه تان شناخته اید. دوستی بود که با رفتنش به من اندوه را فهماند. در حالی که خودش همیشه شاد بود و با دیدنش همیشه مرا شاد می کرد. دوستی من با او بیش از پیش و در آستانۀ دوازدهمین سال دوستی مان به سوی استحکام و صمیمیت هرچه بیشتر می رفت. وقتی به سوی مستقل شدن و مستقل فکر کردن نزدیک می شوید، شخصیت مستقل دیگری هم به میان می آید. برای ما درک شخصیت مستقل یکدیگر در عین نوعی یگانگی عمیقاً انسانی جهت دهندۀ دوستی بود. حرف نمی زدیم اما می دانستیم که دوستی ای طولانی با هم خواهیم داشت. وقتی از همسرش حرف می زد این آینده در ذهن من رنگ می گرفت و اینکه ما چند بار مثلاً می خواهیم چهار نفری بیرون برویم؟ احتمالاً نمی شود شمرد! با پدر و مادر یکدیگر بسیار صمیمی بودیم و برای من همین جای شگفتی داشت که به حیث مستقل شدن، دوستی ما چند برابر دیگر می خواهد صمیمی تر شود؟ این در حالی ست که همین رابطۀ نخست ما با خانوادۀ یکدیگر هم برای خیلی ها اصلاً قابل تصور نیست. تهران را با هم زیر پایمان گذاشتیم حالا تهران زیر پاهای من است و او دیگر نیست. گاه شروع زندگی پایان زندگی ست و گاه پایان یک زندگی شروع زندگی ای دیگر. برای خسرو اما پایان زندگی بسیار زود بود و برای اطرفیانش ادامۀ زندگی بدون او و به شکل و شیوه ای دیگر، بسیار بهت آور! هر چه فکر می کنم این روزها، گمان می برم که زندگی اش کاملاً تمام نشد. خسرو زنده است. خسرو در من زنده است. لابد سرنوشت چنان بود که زندگی اش چنین، آبنده را پی گیرد.
|
|
+ نوشته شده در
13 Oct 2009ساعت 4:25 توسط فرشاد شیرزادی|
|
|
برای من شمعی روشن کن
هرکه هرجا عزیزی را از دست می دهد بلاواسطه در منقبت او سخن می راند. یکی از چای خوردنش می گوید، دیگری از به پا خاستن و خرامانش، بعدی از نوع نفس کشیدنش و دیگران این حرف ها را همیشه ستایش می کنند. اما اگر در این میان استثنایی برای کسی وجود داشته باشد چه باید کرد؟ اگر دوستی آن قدر بزرگ باشد که نتوان چیزی از او کم کرد چه باید به دیگران گفت؟ اگر نتوانی حرف قلبت را به دیگران بگویی چه باید بکنی؟ من هیچ معجزه ای نمی توانم بکنم تا در این میان حساب دوست از دست رفته ام را از عالم و آدم جدا کنم! فقط می توانم ساده بگویم تا شما باور کنید. من اغراق نمی کنم. کسانی که من را می شناسند می دانند هر آنچه هست را می گویم. شاید بد بگویم اما خوب اضافی معمولا به زبانم جاری نمی شود. خسرو کوهانی ۲۶ ساله اما همه چیز تمام بود. خوش سیما، زیبا، خوش هیکل و به قول مادرم اگر لباس ساده ای هم می پوشید باز در چشم دیگران بود. این ها که می گویم تازه سطح ماجراست. از دندان های صدف و نمکش که بگذرم باید به خصلت هاش اشاره کنم. به آنچه داشت... چند روزی ست که هرچه فکر می کنم تنها به این نتیجه می رسم که گویی دستی پنهان در کار است و اگر کسی دلی بی منت برای دوست داشتن آدم ها بخواهد باید برود. اگر شخصی چنان با طبیعت خالص و لخت عجین باشد، خلوص طبیعت زیستن او را به سود خود مصادره می کند. خسرو در چشم بود. همین طور که نگاهش می کردی می توانستی برانگیخته شدن حسادت خیلی ها را در ذهنت مجسم کنی. یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۸ هنگامی که از دیدن همسرش در تبریز به تهران باز می گردد، در ۱۲۰ کیلومتری تبریز و نزدیک هشت رود بر اثر سانحۀ رانندگی اتوبوسی که سرنشینش بود میان چشم های خواب و بیدار مسافران و رانندۀ مسموم(!)، تنها شخصی ست که در آن حادثه از میان همۀ مان رخت بر می بندد. دوستی ۱۱ سالۀ من با او که تک فرزند خانواده اش بود اینک انبوه خاطراتی را بر ذهن من به جای گذاشته که به دشواری طاقت فرسایی هم نمی توانم همه شان را به یکباره از یاد ببرم... شعر (گودال) درست برای حال و هوای این روزها نوشته شده است. با خواندش بیا و برای من شمعی ولو کوچک روشن کن! گودال گودال پاسکال عین حقیقت است: یک حفرۀ سیاه در گیجگاه راست.
-معمار پرتگاه- -مزدور یا سیامست- فرقی نمی کند؛ یک لحظه پیش فرصت گذشت
وقتی هنوز قهوه چیان در پیچ و تاب گردنه ها خفته اند در بیشه، مرغ های نگهبان آواز شامگاهی را تحویل داده اند پیش از طلوع روز حوادث و پیش از آنکه دیدۀ ما را جلپارۀ سیاه ببندد فرصت گذشت! حتی چهار عینک مشکی <<فرصت گذشت!>> را دانستند در گرگ و میش زود گذر برگشت بنز سیاه
گودال پاسکال در روشنا حقیقت دارد در تیرگی اعماق هم ترازند پس ما قرارمان در گرگ و میش بعدی! شعر از: م.ع.سپانلو
|
|
+ نوشته شده در
4 Sep 2009ساعت 17:1 توسط فرشاد شیرزادی|
|
|
سلام آقای نویسنده
رئیس اسدالله امرایی
چاپ شده در روزنامۀ فرهنگ آشتی- ۲۵/آذر/۸۷ |
|
+ نوشته شده در
15 Dec 2008ساعت 15:17 توسط فرشاد شیرزادی|
|
سوسک/داستان کوتاهفوت، فففوت. يك دو سه! یک دو سه! شخصي كه ميكروفن دستش بود، با نوك انگشت وسطي دست چپش تلنگري به ميكروفون زد. صدا پخش شد و در سالن اوج گرفت. كت و شلوار مشكي شل و ولي که به تن داشت زیر نورِ نورافکن های میز خطابه کمی بور شده بود. ريش توري اش را خرت خرت خاراند. عينك مشكي فلزياش را روي بینی جابهجا كرد. ليوان خالي و پارچ آب را گوشة ميز هل داد و چند قدمي از تريبون فاصله گرفت. سعي كرد يقة پيراهنش را زیرِ كت بي كراوات اندکی صاف کند. تلاشش فايدهاي نداشت و يقه دوباره سرجايش برگشت. من رديف اول نشسته بودم. خانمي بالاي سكو رفت و پشت ميز خطابه ايستاد... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
30 Nov 2008ساعت 4:15 توسط فرشاد شیرزادی|
|
|
speed این که مهم نیست که روزها آفتاب می تابد دخترها و در شهر پول جریان دارد چراغ ها روشن که می شود کندتر می شود و ما تندتر
نوشت اول: استانبول - 2007/jun/5
|
|
+ نوشته شده در
22 Jun 2008ساعت 21:4 توسط فرشاد شیرزادی|
|
چراغ های بولوار خاموش می شود شب کش می آید و ادامه اش را به روز می سپارد مثل تو که کنار من کش می آیی و ادامه ات را می گذاری تا من ادامه دهم کش و قوس در تختخواب که با روشن شدن چراغ های بولوار فاصله ها دارد |
|
+ نوشته شده در
29 Apr 2008ساعت 1:37 توسط فرشاد شیرزادی|
|
علی اصغر شیرزادی عکس از: حسین کریم زاده برای خواندن داستان کوتاه "خروس" از مجموعۀ "یک سکه در دو جیب" در "مداد سیاه" اینجا را کلیک کنید. قبل از اینکه داستان رو کلیک کنید باید بگم که من میان آثار منتشر شده پدرم، داستان "یک سکه در دو جیب" و "اندوه" را در همین مجموعه بیشتر از همه دوست دارم. فرزام و فرزین اما تا آنجا که یادم است رمان "طبل آتش" را بهترین کار او می دانند. از پسرخاله ام هم که بپرسید می گوید هیچ چیزی "طبل آتش" نمیشه. نمی دانم؛ شاید علتش این باشه که در آن مقطع بخش عمدۀ شهرت پدرم با انتشار همین رمان حاصل شد. |
|
+ نوشته شده در
24 Mar 2008ساعت 12:30 توسط فرشاد شیرزادی|
|
|
Everytime We Touch - Cascada: I still feel your touch in my dreams. |
|
+ نوشته شده در
18 Mar 2008ساعت 8:56 توسط فرشاد شیرزادی|
|
|
گرچه آرزوی نيك داشتن ديرگاهیست كهنه شده ولی به هر حال اميدوارم سال آرام و بدون دغدغهای داشته باشيد.
|
|
+ نوشته شده در
1 Jan 2008ساعت 2:51 توسط فرشاد شیرزادی|
|
|
بعضی وقتها خيلی چيزهای گذشته واسه آدم خندهدار میشه. نه برای اينكه فكر میكنيم مربوط به دوران جاهليتمونه. نه... واسه اينه كه در اون مقطع فكر میكرديم تجربههای اوليهمون نخستين تجربههايیست كه ميون همه آدمهای كره زمين فقط ما به اونها دست پيدا كرديم و صرفا مختص خودمونه. اصلا هم حتی به اندازه سر مويی حاضر نبوديم بپذيريم كه بنی بشری هم قبلا مشابه همين تجربهها رو از سر گذرونده يا مثلا موقعيتهای مشابه ما بارها براش تكراری شده! خيلی وقتها آدم به همه چی میخنده. درست مثل اين شعر تابستان كه ۶ سال پيش نوشتمش.
برای خنديدن و خوندن اين شعر هم میتونيد اينجا رو كليك كنيد. |
|
+ نوشته شده در
8 Dec 2007ساعت 2:23 توسط فرشاد شیرزادی|
|
|
به عنوان هديهای از طرف من به شماها، میتونم چند چيز خصوصی درباره پدرم رو باهاتون در ميون بگذارم:
پدرم سالهاست كه نسكافه رو تلخ میخوره و هنوز هم علاقه زيادی به تند رانندگی كردن در بزرگراههای تهران داره. از سال ۱۹۹۰ كه من سر از تخم در آوردم و بازیهای جام جهانی رو دنبال میكردم فهميدم او تيم ملی فوتبال ايتاليا رو دوست داره. برای بازیهای آث.ميلان گاه لحظه شماری میكنه و اين روزهام فرانچسكو توتی رو قابل میدونه. بازيكن مورد علاقهاش تيری هانريه و بازيگری و كارگردانی شون پن رو ارج میگذاره. بازم اگه پا بده "تنهايی" كنیجی يا "جاده ابريشم" كيتارو گوش ميده. و از همه مهمتر اينكه ما او رو با لفظ جمع خطاب میكنيم. من برای روز تولدش يه دستمال گردن براش گرفتم كه طرح زنجير و سكه روشه. براي ديدن تولد او در خبرگزاری كتاب ايران (ايبنا) اينجا را كليك كنيد. |
|
+ نوشته شده در
20 Nov 2007ساعت 0:0 توسط فرشاد شیرزادی|
|
|
In the day |
|
+ نوشته شده در
17 Oct 2007ساعت 15:34 توسط فرشاد شیرزادی|
|
|
زيرسيگاری چهار ساله شد.
سها اولين كسی بود كه در 14 مهر 1382 روی بلاگ من كامنت گذاشت و ورود مرا به اين دنيای مجازی تبريك گفت. |
|
+ نوشته شده در
6 Oct 2007ساعت 20:30 توسط فرشاد شیرزادی|
|
|
من در توام
و تو در من چه زيباست وقتی كه همديگر را در آغوش میكشيم |
|
+ نوشته شده در
25 Sep 2007ساعت 18:1 توسط فرشاد شیرزادی|
|
|
خيلی وقته كه دوست داشتم شما رو به يك سالاد دعوت كنم. دستور طبخ سالاد رو از دوستم دزديدم كه البته اون هم از يه خارجی بلند كرده بود. يعنی دوستم به خارجيه خيانت كرد و منم به اون.
|
|
+ نوشته شده در
12 Sep 2007ساعت 4:3 توسط فرشاد شیرزادی|
|
|
براي "دوستت دارم" زود است
بسيار هم زود هنوز هم پيادهروهايی هست كه با هم نرفتهايم حرفهايی كه نگفتهايم و نشنيدهايم و دوستت دارمهايی كه نچشيدهايم... |
|
+ نوشته شده در
2 Sep 2007ساعت 2:18 توسط فرشاد شیرزادی|
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|